"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۱٩ شهریور ۱۳۸٧

4 روز اخیر یه مهمون کوچولو داشتم، یه دختر بچه تخس و شیطون و بلا و آتیش پاره. سال قبل هم دو سه روز پیشم بود که در موردش اینجا نوشتم.

چند سالیه که بچه ها را خیلی بیشتر از قبل دوست دارم البته این زیاد هم بچه نبود ، 9 سالش بود. اما کاراش برام جالب بود.

 

روز اول که کلی انرژی و حوصله داشتم و به سازش می رقصیدم. اما رفته رفته ، روزهای بعد، حوصله و طاقتم کمتر میشد.

 

روز دوم داشتم با یک آقای تقریبا غریبه تلفنی صحبت می کردم و اون مدام ادای منا در میاورد و پشت سر هم می گفت: بله بله بله بله بله بله

با چشم و ابرو بهش می فهمونم که نکن زشته. اما اون همچنان..............

اون ور خط ازم سوال می کنن:

_: شما طوطی دارین؟

_: بله. یه طوطی 9 ساله!!! شرمنده. شما بفرمائید من گوش می کنم.خجالت

 

 

حوصله ام سر رفت........ میای آرایشت کنم؟

_: نه.

_: خواهش می کنم فقط یه کم.

_: باشه. ولی یه کم ، خوب؟

_: باشه.

کیف بنده را میاره و شروع می کنه به در آوردن بلاهای مختلف روی صورت من بدبخت.

_: بسه دیگه. مگه نگفتی یه کم. خسته شدم. کور شدم.

_: الان دیگه تموم میشه. صبر کن. اگر خودتا توی آینه ببینی!؟ انقدر.......

_: وحشتناک شدم؟

_: نه بابا جیگر شدی

آینه را می گیره جلوی صورتم می گه حالا ببین.

_: وااااااااااااااااااااااااااای این چه قیافه ایه برای من درست کردی؟؟؟ می کشمت.

(از روی پلکم تا ابروهام را بنفش کرده بود و کلی کارای دیگه)

_: فدای چشمات بشم. ببین چقدر خوشگل شدی. مدل فشنی درستت کردم.

(معنی این حرفا، به صورت خیلی مودبانه، یعنی  ساکت   )

حالا خوبه مواظب وسایلم بود وگرنه دق کرده بودم.

 

تا از گوشیم غافل میشدم میرفت سراغش. صدبار عکس ها را می دید و گاهی هم Game.

بعد از اینکه یک ربع گوشی دستش بود. گوشی را از دستش می کشم بیرون:

_: بسه دیگه شارژش تموم شد.

_: چیه خانم٬ فیلم بد بود؟ من نباید می دیدم. خوب بگو نبینم.

_: نه خییییییییییییییییییییییییییییییییییر.عصبانی

 

روزی 3 بار وعده رقصیدن داشت تا بیکار میشد می گفت:

_: صدای ظبط را زیاد کن من برات برقصم.

واااااااااای که چه رقصی هم می کرد با اون موهای بلندش که تا پائین باسنش بود.

کلی برام قر می داد و عشوه و ناز فراوون هم همراش.

تو این سن و این رقص! خدا به داد برسه فردا٬ پس فردا را.

 

براش کتاب جوک میارم بخونه تا 5 دقیقه من نفس بکشم.

کتاب را بلند بلند می خونه و از هر 10 کلمه 7 تا را غلط غلوط می خونه. اونم چه غلطایی.

منم غش کردم از خنده.

 

هر وقت دیگه کم میاوردم فیلم توفیق اجباری را می ذاشتم ببینه. 7- 8 بار فیلم را از اول تا آخر دید. عاشق فیلمه شده بود مخصوصا عاشق محمدرضا گلزار

.

.

.

.

_: میای خاله بازی کنیم؟

_: باشه.

_: مثلا من و تو با هم دوست بودیم٬ محمدرضا گلزار هم دوست من بود.......................بعد مثلا الان من با محمدرضا قرار داشتم..........................

(تلفن زنگ خورد و من داشتم با تلفن حرف می زدم. دیدم رفته جلوی آینه داره آرایش می کنه. گوشی را که قطع کردم، میگم:

_: خوب دیگه چی؟ الان زنگ می زنم به بابات میگم.

انقدر ادا و اطوار در اورد و شیطونی کرد تا من نا خواسته زدم زیر خنده.

_: بار آخر باشه ها؟

_: چشم عزیز دلم.)

 

 

شبها موقع خواب مکافات داشتیم. تا ساعت 2 نمی خوابید. منم دلم نمیومد بخوابم و تنهاش بذارم. بیدار می موندم تا خانم بخوابه. بعد من تلویزیون را خاموش کنم و بخوابم.

_: من خوابم نمیاد چیکار کنم؟

_: تلویزیون ببین دیگه

_: پشتتا نکن به من، من می ترسم

_: باشه الان برمی گردم. خمیازهکمرم درد گرفت یه خورده اینوری باشم ، بعد بر می گردم.

30 ثانیه بعد:

_: برگرد دیگه من می ترسم.

 

کلی با گوشی از خودش  عکس گرفته بود خیلی دوست داشتم یکی از عکس ها را بذارم اینجا ولی.......

این هم خلاصه ای از این 4 روزه ما.

............................................

 

چه سیستم خوبی بلاگفا گذاشته "سیستم پاسخ به کامنت ها"

چرا پرشین بلاگ نمی ذاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




نویسنده: mahdis - ۱٤ شهریور ۱۳۸٧

برنامه رنگین کمان داره از تلویزیون پخش میشه.

خاله نرگس از بچه ها سوال می کنه:

بچه ها کی می دونه کار خطرناک چیه؟

_: خاله یعنی اینکه ما به قیچی و چاقو دست بزنیم.

_: یعنی اینکه ما به قرص ها دست بزنیم.

_: .........................

_: ..........................

 

خاله نرگس: آفرین دیگه کی می دونه؟

یه پسر بچه کوچولوی خوشگل 4-5 ساله می گه:

_: خاله، کار خطرناک یعنی اینکه،  یه روز مامان بابامون دعواشون شد بعد بابامون به مامانمون گفت می خوای آب جوش بریزم روت؟؟؟؟؟؟؟

 

خاله بدبخت هم هول شده بود و سریع با میکروفونش رفت سراغ یکی دیگه از بچه ها.

 

نتیجه گیری:

*الهی بمیرم برای اون بچه که باید بره کتک بخوره و تفریحش از دماغش در بیاد.قلب

**چقدر حالا دعواش می کنند.

***آبروی مامان بابا را بگو که دود شد رفت هوا.

****حرف و حدیث فامیل را بگو که حالا شروع میشه و تمومی نداره.




نویسنده: mahdis - ٦ شهریور ۱۳۸٧

نمی دونم چرا انقدر حواس پرت شدم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

سه روز پیش قرار بود به دوستم خبرفوری بدم که امروز کلاس برگزار میشه اما یادم رفت تا 12 دیشب که یادم اومد و براش sms زدم

حالا اینکه مثلا خیلی پیش پا افتاده بود. از این دسته گلا زیاد به آب دادم این چند وقته.

 

اما جالب اینجاست ، اون چیزایی که باید فراموشم بشه، مدام جلوی چشمم رژه میرند!نگران

.........................................................

 

سکوت سرو خمیده !

ای کاش منم می تونستم خیلی وقت ها سکوت کنم.........

اما کار خیلی سختیه قفل زدن به این زبون. مخصوصا جاهایی که باید سکوت کرد و من نمی تونم.ابرو

..................................................

 

دارم منفجر میشم از خوندن این پست ویولت نازنین

گر گرفتم.........برافروختم............عصبانی

گل بود به سبزه نیز آراست.

الان ترجیح میدم همون آلزایمری باشم.




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................