"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد.

 

 

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام ای دیده دل از تو دگرگون مادام وی آنکه بدست توست احوال جهان. حکم فرما که شود، ایام دوستان به کام

سال نو مبارک

امیدوارم سالی سرشار از موفقیت ، شادی ، آرامش ، زیبایی و یاد خدا را پیش رو داشته باشید.

سال گذشته برام سال خوبی بود چون به وسیله همین وبلاگ دوستان نازنینی پیدا کردم که خیلی خیلی زیاد برای تک تک شون ارزش قائلم و دوستشون دارم.

امیدوارم همگی به آرزوهای مهمی که توی قلبتون دارید برسید و هرلحظه حضور خدا را در زندگی تون پر رنگ تر کنید.

با امید سالی جدید با دوستی های محکم تر و قلب هایی زلال تر و دل هایی بی کینه تر.

نـــــــــــــــــــــــــــــــوروز مبــــــــــــــــــــــــــارک باد.




نویسنده: mahdis - ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

٨/٨/١٣٨٨ میلاد هشتمین اختر آسمان ولایت و ستاره تابناک آسمان ایران.

 

 

جز معجزه چی می تونه باشه؟متفکر

خیلی عجیبه؟ نه؟

...............................................

 

خدا جونم ممنونتم یک باره دیگه وجود دست های مهربونت را توی زندگیم حس کردم.قلب

...............................................

 

نمی دونم چرا بوی عید به مشام مان نمی رسد!

حس بویایی بنده ضعیف شده آیا؟

آمادگی  رویارویی با بهار را نداریم آیا؟

جوانی از سرمان پریده آیا؟

ذوق دیگری در سر داریم آیا؟

...............................................

 

احساس تنفر از رنگ ها




نویسنده: mahdis - ٢۸ اسفند ۱۳۸٧

دیشب چهارشنبه سوری بود و از جیب مبارک خرج نموده و مقداری از این وسایل نورانی و بی خطر دخترونه خریدیم و یک ساعتی با همسایه ها رفتیم دم در.

یک ربع آخر هم جوجه و آقاشون اومدن پیش ما و از دیدنشون کلی خوشحال شدم. اولین بار بود که سه تایی با هم بودیم یه خورده این اطراف با ترس و لرز قدم زدیم و بعد هم رفتن خونه.

البته امسال خیلی بهتر از سالهای پیش بود و از اون انفجارای وحشتناک و صداهای مهیب خبری نبود.

..............................................

 

حتی توی اینترنت هم وقتی با دوستام خداحافظی می کنم اشکم در میاد. همه التماس دعا دارند و سعی می کنم هیچ کدوم را فراموش نکنم. یکی می گه:

_: تا می تونی از این فرصت و دعوت استفاده کن

_: تا زمانی که گنبد خضرا را نبینی و صدای اذان مدینه را نشنوی باورت نمیشه

_: اصلا نترس، انقدر اونجا خدا کمکت می کنه که نمی فهمی کِی و چه جوری اعمالت تموم شد

_: وقتت را هدر نده تا می تونی از وقتت استفاده کن

و خیلی ها هم این وسط می گن:  برو و بیا شاید آدم شدی

منم می گم: خدا کنه شما دعا کنید.

غصه می خورم برای وقتی که رفتم و برگشتم و همه چیز مثل یک خواب خوش تموم شده و دیگه قابل برگشت نیست. خدا کنه افسوس لحظاتی که از دست رفت را نخورم.

 

خدایا کمک کن حاجت همه دوستان را بگیرم و با دست پر برگردم.

خدایا کمکم کن انقدر به تو نزدیک بشم که جرات نزدیک شدن به گناه را نداشته باشم.

خدایا کمک کن با تحول عظیمی برگردم.

خدایا کمک کن شرمنده دوستان ملتمس دعا نشم.

خدایا کمک کن با حج مقبول و کوله باری پر برگردم.

..............................................

 

دعا کنید اون مشکلی که گفتم زودتر حل بشه.

 

قربونتون برم که انقدر لطف دارید که بدون شناخت زیاد و از راه دور انقدر برام انرژی مثبت می فرستید و هر کدومتون یه جور راهنماییم می کنید.

..............................................

 

خداوند مهربان در همه زمانها ومکانها همجون مادری مهربان حامی من است.

من بجای فکر کردن به افتادنها به بلند شدن فکر میکنم.

من بارهای زندگی ام رابه خدا میسپارم و خود راسبک میکنم.

افراد خوش بین هواپیما میسازند وافراد بدبین چتر نجات.

برای کسی که ایمان دارد غیر ممکن وجود ندارد.

..............................................

 

مد مناسب با ماه تولد شما را در ادامه مطلب بخونید.


ادامه مطلب ...



نویسنده: mahdis - ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

شبی که می خواستیم بریم واکسن بزنیم یا شبی که مى خواستیم بریم کلاس، دقیق یادم نیست کدوم شب؟ خوابی دیدم خاک بر سرم، عجب خوابی.Ruminate باعث شرمندگی اما می گم

خواب دیدم رفتیم مکه. انگار که تازه رسیده بودیم داشتم صورتم را میشستم.

وقتی توی آینه نگاه کردم یه دفعه یادم افتاد که وای موچینم را نیاوردم.آخ انقدر ناراحت بودم که گریه ام گرفته بود. رو کردم به مامانم و گفتم: مامان دیدی چی شد؟ موچینم را نیاوردم. بیا ببین. نگاه کن قیافم را.

بعد از اینکه از دیدن خودم توی آینه کلی حرص خوردم تصمیم گرفتم مامان را بفرستم بازار.

حالا من چه جوری اصرار می کنم که مامان بدو بدو همین الان برو بخر بیا.

جالبه که انگلیسیش هم به مامان یاد می دادم که یه وقت موقع خرید مشکل نداشته باشه.

به مامان می گفتم: مامان بگو "مقراض اسمال" (مقراض = قیچی به زبان عربی. اسمال = کوچک به انگلیسی. مکالمات همه زبانه - بین المللی - را حال کنید)

نمی دونم این دیگه چه خوابی بود

صبح پا شدم برای مامان و مامان بزرگم تعریف کردم. کلی بهم خندیدن. مامان می گه: خوش به حالت که فقط مشکلت اینه. از الان بردار که یه وقت اونجا غصه نخوری

......................................

 

باورم نمیشه

فقط 10 روزه دیگه.

هنوز ساک هامون را نبستیم.

این چند روزه احتمالا تند تند آپ می کنم.

......................................

 

چهار شنبه سوری روز ملی مبارزه با آرامش اعصاب بر شما ترقه بازان گرامی مبارک باد. . . .

ستاد روانی شدگان چهار شنبه آخر سال




نویسنده: mahdis - ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

اولین قدمی که من به سوی سفر برداشتم؛

 5 شنبه 22 اسفند رفتیم هلال احمر انقلاب واکسن مننژیت زدیم. با اینکه صبح زود رفتیم اما خیلی شلوغ بود یکی عازم مکه بود، یکی دیگه کربلا. جو خوبی بود حتی با وجود پسر بچه ای که از واکسن می ترسید، گریه می کرد و فرار می کرد. گوشش بدهکار حرف های من و بقیه هم نبود و حرفامون هیچ فایده ای نداشت. قبل از من دختری که 4-5 سال از خودم بزرگتر بود و می خواست بره کربلا نشسته بود که قبل از من واکسنش را بزنه و بره. بهش می گم درد داشت؟ می گه آره خیلی. می گم نگو یه وقت دیدی پشیمون شدم و منم فرار کردم رفتما.

نوبت من شد واکسن را زدم. اصلا احساس نکردم و هیچ دردی نداشت. (ماشالله بزرگ شدم)

 شب مامان می گه: یه چیز می گم نخندین. دست چپ واکسن زدم اما دست راستم درد می کنه.

جالب اینه که هر 5 تامون این مشکل را داشتیم و به زبون نمی آوردیم. همگی دست چپ واکسن زده بودیم اما دست راستمون درد می کرد.

 

دومین قدم؛

جمعه 23 اسفند اولین جلسه کلاس برای آمادگی و یادگیری اعمال حج. 6 نفری توی ماشین روى هم، روی هم نشستیم و رفتیم به سمت خیابان طالقانی. وقتی رسیدیم دم در مسجد توی دلم دعا می کردم و صلوات می فرستادم که روحانی کاروان یه آقای خوبی باشه. چون شنیده بودم روحانی کاروان خیلی مهمه.

صدای قرآن تمام فضای مسجد را پر کرده بود. بعد از قرآن، رئیس کاروان از روحانی کاروان دعوت کردند که مراسم را شروع کنند.

وقتی شروع کردن به صحبت دل تو دلم نبود انقدر قشنگ و با هیجان حرف می زد که خدا را شکر کردم.

حرفاش خیلی قشنگ و دلنشین بود. باورم نمی شد که من هم جزو اون دسته ای باشم که از طرف خدا دعوت شده باشم. و چه دعوتی از این بالاتر و چه جایی بهتر و قشنگ تر از خونه خودش.

بیشتر جمعیت، مرد و زن اشک می ریختن.

می گفت برید و با معرفت و آگاهی برگردید. اگر برگشتید و دیدید متحول شدید بدونید که حج شما قبول بوده. از الان خودتون را آماده کنید. برید ببینید چیکار کردید که دعوت شدید؟

بعد از پذیرایی، به بچه ها و نوجوون ها یه کتاب آموزش حج هدیه دادن و به هر خانواده یک بسته که توش چند تا کتاب آموزشی و یه سی دی بود.

روی بسته ما و از گروه 6 نفری ما اسم من را نوشته بودن.

وقتی لباس های احرام را چند وقت پیش خریدیم من کفش نگرفتم که اونجا یه کفش سفید هم خریدم.

 

........................................................

آقا رضا خدا نکنه من از اون آدمایی باشم که بقیه را سرکار بذارم. اصلا هدفم چی باشه از سرکار گذاشتن؟ مگه قبلا کسی را سرکار گذاشته بودم؟

از روزی که پست قبل را گذاشتم تا امروز عکسم را برنداشته بودم هر چند که اولش قصد داشتم صبح بذارم و شب بیام برش دارم. خیلی از دوستان عکس را دیدند و بعضی ها خصوصی و بعضی ها عمومی کامنت گذاشتند.

ولی من متهم شدم به کار نکرده.

 

بچــــــــــــــه ها بگید که من دروغ نگفتم و کسی را سرکار نذاشتم.

........................................................

 

خیلی برام دعا کنید.

خانم ها می دونند آبغوره خالی خوردن چه فایده ای داره؟

برام خصوصی بذارید.




نویسنده: mahdis - ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

چند وقتی هست که برنامه ״این شب ها״ از شبکه یک پخش میشه و من جسته گریخته بعضی از برنامه ها را می دیدم تا دیشب که برنامه عالی بود و خیلی به دلم نشست. حیف که تمام برنامه را ندیدم و فقط نیم ساعت آخر را دیدم. 2 نفر مهمون برنامه بودن که من از حرف های یکیشون خیلی لذت بردم آقای سعید صورتی (پژوهشگر) یک جوان امروزی _طلبه هم نبودن _ که با مثال های خیلی ساده مسائل بزرگی را عنوان می کرد. موضوع مورد بحث تفکر بر پایه دین بود. خیلی با هیجان حرف می زد و با حرکات دست و اعضای صورتش آدم را میخکوب می کرد و خواب را از سر آدم می پروند. بعضی از حرفاش را که تو ذهنم مونده اینجا می نویسم تا هم شما بخونید، هم بیشتر تو ذهنم موندگار بشه:

 

می گفت:

هیچ چیزی را در نگاه اول، قاطع نه رد کنید نه قبول. اول تفکر کنید ببینید با دستورات دینی و اونچه که خدا گفته هم خونی داره یا نه؟ اگر یک نکته غیر از این یافتید بکوبید به دیوار و ردش کنید.

توی جامعه ما انواع و اقسام کلاس های موفقیت و آرامش باب شده اما خبر نداریم که نسخه راه صحیح و آرامش تو خونه ی همه ما هست. بهترین برنامه زندگی که ما را به سعادت می رسونه تو خونه همه ی ما هست (قرآن) اما حیف که ازش استفاده نمی کنیم و در به در می گردیم دنبال یک مشاور. دنبال کسی که بهمون برنامه زندگی بده تا موفق باشیم و به آرامش برسیم.

دیدید یه مادر بهتر و خوبتر از هر کسی می دونه کودکش الان چی می خواد؟ به چی نیاز داره؟ چرا بهونه می گیره؟ چرا آروم نیست؟

خدا هم چون ما را خلق کرده خوب می دونه تو تموم زندگیمون به چه چیزهایی نیاز داریم و یک برنامه کامل برامون تنظیم کرده و در اختیارمون گذاشته.

همین چند وقت اخیر زن و شوهر جوانی تصمیم گرفتن روی معانی و تفاسیر قرآن مدتی وقت بگذارند و روش فکر کنند. بعد از مدتی اومدن گفتن آقا زندگی ما زیر و رو شده. چه گنجی داشتیم و ازش استفاده نمی کردیم.

چرا در حدیث داریم که یک ساعت تفکر مانند 70 سال عبادته؟

چون کسانی به جاها و آگاهی هایی رسیدن با همین تفکر.

اگر داخل رایانه برنامه های زیاد و آشفته ای بریزی، رایانه هنگ می کنه. مغز ما هم همینه باید برنامه ها را دقیق و منظم وارد کرد. باید تفکر درست را یاد بگیریم.

دعای عرفه را شما دقیق بخون ، یک کلاس آناتومیه.

 

3 مورد که آخر برنامه هبه کردن؛

1- شب ها برنامه های فردای خودتون را یادداشت کنید تا همین چیزهای به ظاهر ساده مغزتون را اشغال نکنه

2- در مقابل هر حرف و مسئله ای " چرا " بگذارید. البته نه به گونه ای که خسته کننده بشه

3- مکث کنید. در مقابل هر خواسته یا سوالی بلافاصله "بله" یا "نه" نگوئید. حتما حتما لحظه ای مکث کنید. فکر کنید و بعد پاسخ دهید.

 

(ببخشید اگر متنم ایراد داره و با گفتگوی اصلی خیلی فاصله داره. اون چه تو ذهنم مونده بود را نوشتم. چون بعد از برنامه موقع خواب یه حس خوبی داشتم، تصمیم گرفتم هر چی به یادم مونده را بنویسم)

 

 

جملات زیبا:

مشکلی که خوب تشریح و حلاجی شده باشد نصفش حل شده است. چارلز  کیترنیک


نجیب زادگی بدون تقوی همچون قاب انگشتری زیباست که نگین جواهر نداشته باشد . جین پورتر


خالق بزرگ خلاقیت به ما اعطا کرده است. پیشکش ما نیز به او به کار بردن آن خلاقیت است. جولیا کامرون

مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی بوجود می آورند که نامش تقدیر است . جان اولیور هاینز

.....................................

برای یه مدت کوتاه عکسم را می ذارم اینجا و بعد میام برش می دارمچشمک

از سمت راست دومین نفر




نویسنده: mahdis - ۱۸ اسفند ۱۳۸٧

 صبح یکی از دوستان قدیمی خیلی شیطون باهام تماس می گیره؛

_: می دونی یه وقت ها یه چیزی دل آدم را قلقلک می ده و هی شیطونه آدم را گول می زنه که شوهر کن شوهر کن. بعد که گوشات دراز شد رفتی شوهر کردی بعد 3 ماه تازه می فهمی چه .... کردی.

_: خوب حالا منظور، شوهر می خوای؟

_: نه بابا مگه عقلم را از دست دادم. تازه حالا فکر کن شوهر می خوام، کو شوهر خوب؟

_: ببین اگر به لحظات بحرانی رسیدی و درمونده شدی زبان، دیگه چاره ای نیست باید یکی را انتخاب کنی

_: نه بابا قربونت ما که از خیر شوهر گذشتیم. ما به یه دوست Boy خوب هم قانع شدیم اونم گیر نیومد. رسما باید بی خیال هر دو مورد بشم.

_: ببین حالا من مکه بودم تو شوهر نکنی. صبر کن من بیام بعدا

_: دلت خوشه ها. بیست و شییییییییییش سال شوهر نکردم حالا درست بذارم اون دو هفته که تو نیستی؟ (با یک حالت خاص و کششی می گه بیست و شییییییییییش سالم که انگار می گه 46 سالمه. منم غش می کنم از خنده)

_: من حاضرم این فداکاری را در حقت بکنم. 13 بدر تو مکه برات سبزه گره بزنم البته خرج داره ها.

 

ظهر یکی دیگه از دوستام؛

_: می دونی امروز عقد کنون فرشته بود

_: راست می گی. خوب با کی؟ چه بی سر و صدا

_: آره هیچ کس خبر دار نشد.  ای خدااااااااااااا منم می خوااااااااااااااام.

 

_:

 

عصر یکی دیگه از دوستام؛

_: ببین احساس می کنم دیگه از سن ازدواجم گذشته

_: جانم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! مگه تو چند سالته دختر؟

_:  20سال. ولی خوب احساس می کنم دیگه دیر شده و وقتش گذشته.

_:

 

ای داد بیداد چرا من امروز هر جا میرم همه دم از بی شوهری می زنند؟

...................................................

 

خیلی خیلی غیر منتظره و در اوج زمانی که دیگه نا امید شده بودیم و تقریبا دست از تلاش چند ماهه کشیده بودیم.

3 شنبه هفته قبل بالاخره کار مامان بزرگم هم درست شد و اونم با ما عازم مکه می شه.

...................................................

 

 

اکنون سال 1387 است و همه ادعای روشنفکری دارند اما همچنان دست از خرافات قدیمی بر نداشته اند؛

_: دختر دل کی را بردی؟ کی انقدر دوستت داره؟

چشم هام گرد میشه و مثل بچه خنگ ها خانم آرایشگر را نگاه می کنم و لبخندی تحویلش می دم.

3 دقیقه بعد دوباره بند پاره میشه و دوباره تکرار جملات قبلی

_: بلا کیه که انقدر هلاکته؟ دل کی را اینجوری بردی؟

_: یعنی چی؟

_: آخه دو بار بند پاره شد. سابقه نداشت. معلومه که دل یکی دنبالته. یالا بگو کیه؟

_:




نویسنده: mahdis - ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

احتمالا همه شما "گلنار" را یادتونه؟

فیلم سینمایی دوران ما که مخصوص کودک و نوجوان بود.

همون موقع ها وقتی این فیلم را می دیدم صحنه هایی که آقا خرسه می اومد یه احساسی به من دست می داد.

ترس و دلهره

مثل وقتی که توی شهر موشها "اسمش را نبر" می اومد. یادتون میاد؟

 

حالا بشنوید از خوابی که من دیشب دیدم.

 

خواب دیدم توی یه کلبه چوبی بودم با مامان و مامان بزرگم. (کلبه دقیقا عین همون کلبه ای بود که گلنار رفته بود توش و پیش آقا خرسه و خانم خرسه زندگی می کرد.)

همین طور که مشغول حرف زدن بودیم یه خرسه گنده و سیاه که خیلی هم زشت و ترسناک بود ناخن های بلندی هم داشت، اومد داخل خونه.

فرقی که با بقیه خرسا داشت این بود که عین آقا خرسه ی گلنار بود و روی دوپاش ایستاده بود.

منم که از ترس، قلبم داشت می ایستاد.

 

مدام با جیغ و داد به مامان می گفتم که پاشو پاشو بیرونش کن.

مامان هم بعد از چند دقیقه پا شد و از پشت آقا خرسه را هول می داد بیرون.

آقا خرسه هم که دلش نمی اومد بره بیرون و بالاخره بعد از حرص خوردن ها و ترس و لرزهای من مامان بیرونش کرد و منم تند تند می گفتم:

مامان زود در را ببند. در را ببند.

وقتی مامان در را بست تازه یه نفس راحت کشیدم و آروم شدم.

 

شیطنت کودک درون توى بیداری بس نبود. توی خوابم میاد سراغم.

چند ساله که من این فیلم را ندیدم. نمی دونم این خوابه چی بود؟ اصلا به فکر اون فیلم هم نخوابیدم.

احیانا به زودی اسمم را به گلنار تغییر خواهم داد.

 

تعبیر خواب خرس هم نگاه کردم چیز به درد بخوری پیدا نکردم.

جوانان هم شکل و قیافه یوزارسیف عزیز، هم اکنون نیازمند تعبیرتان هستم.

.................................................

 

چه حالی میشید وقتی دوستتون ماشین لباسشویی را به جای سبد بگیره؟

حق داشتم براش دست بگیرم و اذیتش کنم یا نه؟

...................................................

 

لطف یک دوست عزیز:

پست 60 تقدیم به مهدیس عزیز

 

امیدوارم همین طور باشه که تو نازنین گفتی.

...................................................

 

جمله زیبا:

جاده زندگی نباید صاف باشه.خوابمون میگیره !!! دست انداز ها نعمتند.

 

ویکتور هوگو : من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد.

 




نویسنده: mahdis - ٦ اسفند ۱۳۸٧

یه عالمه خوشحالم

دیروز یه دوست گل پیشم بود (نمی دونم اجازه دارم اسمش را بگم یا نه؟)

صحبت می کردیم در مورد این وبلاگ و اون وبلاگ و..........

گفتم:

_: به چند دلیل خیلی دلم می خواد برم بلاگفا، اما باز به چند دلیل دلم نمیاد

_: حالا چرا می خوای بری بلاگفا؟ چرا نمی خوای بری؟

_: اول از همه به خاطر اینکه پرشین، امکان پاسخ دهی به کامنت ها را نداره و اینجوری آدم شرمنده لطف دوستانش میشه، وقتی نمی تونه جواب محبت شون را بده. ولی بخاطر ارشیو و دوستای خوبی که اینجا دارم دلم نمیاد نقل مکان کنم

 

بحث ما همچنان ادامه داشت از اینور اونور و کلی لذایذ دیگه

 

تا امروز که داخل مدیریت وبلاگ شدم و

امکان پاسخ به نظرات خوانندگان

دوست جون می گه: کاش از خدا چیز دیگه خواسته بودی

 

خیلیییییییییییییییییی خوشحالم و کلی در حال ذوق مرگ شدن به سر می برم

خیلی خوب شد

هوراااااااااااااااااااااا

چند بار هم تو وبلاگ خواسته ام را نوشته بودم

فکر کنم پرشین جون جوابم را داد.

بعضی از کامنتهای پست قبل را جواب دادم.

برم عقده ام را خالی کنم

به موقع به دادم رسید وگرنه شاید افسرده می شدم

 یا اینکه تصمیماتی می گرفتم که زیاد دوستشون نداشتم

...................................................

 

توضیح کوتاه در مورد پست قبل:

پست قبل را فقط به عنوان یک خاطره نوشتم و هیچ گله و شکایتی هم ندارم.

بدون ناراحتی شاید هم برای خنده.

از نوشته هایی بود که چند وقتی قصد داشتم ارسالش کنم.

.....................................................

 

جمله:

فقط کافی ست صداش بزنی خدایی که این نزدیکی ست می شنود و.......

 

گاهی دعاهای ما، مانند شیطنت بچه هاست که دری را می زنند و فرار می کنند.




نویسنده: mahdis - ٤ اسفند ۱۳۸٧

بد شانسی یعنی یک روز از خواب بیدار بشی و احساس کنی حالت گرفته ست و از اون روزهای بد و بی حوصلگی را پیش رو داری. بعد دمدمای ظهر دوستت در خونه را بزنه و ببینی رنگ به صورت نداره و قیافه ش وحشتناک شده. ازش بپرسی کجا بودی؟ بعد اون بگه : مرده شور خونه و بعد بشینه هر چی اونجا دیده را برات تعریف کنه.

بد شانسی یعنی دوستت ازت پول بخواد و تو دقیقا همون روز پولت را گذاشته باشی بانک.

بد شانسی یعنی برای یک روز کلی برنامه ریزی کرده باشی و دقیقا همون روز لوله های خونتون بترکه و 3-4 روز علاف باشی.

بد شانسی یعنی بدون اینکه ID caller  را نگاه کنی ، تلفن را جواب بدی. بعد بفهمی پشت خط کسی هست که چند ساله جواب تلفن هاش را نمی دی  و چون خیلی با ذوق و سرحال گوشی را برداشتی مجبوری یک کم تن صدات را همون طور (شاد و شنگول) حفظ کنی.

بد شانسی یعنی چند ماه بعد از اینکه ADSL گرفتی، شایعه بشه که خط های منطقه داری فیبر نوری و میشه و نهایتا باید فاتحه ADSL خوانده شود.

بد شانسی یعنی دوستت بخواد بره عروسی، بعد بیاد پیش تو تا از اونجا حاضر بشه بره و در دقایق اول برق بره و مجبور باشید با نور موبایل و فلش موبایل اون بدبخت را آماده کنید. (وقتی رفته اونجا و قیافه خودش را توی نور دیده، قیافه ش دیدنی بوده)

بد شانسی یعنی وقتی قراره یک E-mail  مهم بفرستی ADSL قطع بشه و اینترنت بی اینترنت.

 

و ضایع می شویم وقتی که خیلی مودب نشستم پیش مهمون های غریبه ای که اومدن بازدیدی پس بدن و زود برن. آقای مهمان که تقریبا همسن و سال باباست، مشغول تعریف کردن هستند و من هم به نشانه تائید، _ بله، درسته، دقیقا _ می گم و سر تکون می دم. همون موقع موبایلت زنگ بخوره. بعد زنگ گوشیت چی باشه؟

.

.

.

.

.

.

Pink Panther (پلنگ صورتی)

 

 

 

 

این اتفاقات خوشایند تقریبا در طی یک هفته برام رخ داد.

......................................................

 

جمله به یاد موندنی:

هر جا و هر چی که هستی، در هر زمانی احساس اقتدار کن.




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................