"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

برای دوست جونی هایی که در مورد زمان مکه سوال می کردن:

بعد از ظهر چهارشنبه 9 بهمن بابا تلفن می زنه :

_: اعلام کردن جمعه بریم بگیم چه روزی دوست داریم بریم ، اگر اون روز خالی باشه اسم می نویسن

_: راست می گی؟ حالا شما می گی چه روزی؟

_: من می گم 28 اسفند. هم زیارت دو ساله میشه هم تو تعطیلاته و مشکلی نیست. چطوره؟

_: آره خوبه

اونروز یکی از فامیلامون خونمون بود. دیگه تا 3 ساعت بعد همش به شوخی و جدی در مورد رفتن و اومدن و اینکه بگیم کی برامون چه کادویی بیاره و دستورات مختلف بنده اعم از پلاکارت و گل و....... ادامه داشت.

جمعه 11 بهمن صبح زود ساعت 6 بابا آماده میشه بره دفتر زیارتی. من و مامانم کلی می خندیم که : صبح زود چرا میری ؟ اونا گفتن 8. شما الان میری؟

(خبر نداشتیم که دیر هم شده بود و بعضی ها از شب رفته بودن اونجا خوابیده بودن)

مامان و بابا با هم میرن. منم تو دلم دعا می کنم: خدایا هر زمانی که قسمت هست ما بیائیم و تو می طلبی، همون زمان جور بشه.

ساعت 9 مامان میاد خونه می گه: سردم شده بود اومدم. تازه حالا هم نوبت ما نمیشه. گفتن پر شده اونایی که خرداد می خوان برن بمونن.

_: پس بابا چرا موند؟

_: نمی دونم.

ساعت ده و ربع بابا زنگ میزنه.

_: جور شد. شیرینی بده

_: راست می گی بابا؟ (فکر کردم شوخی می کنه) مامان که گفت نمیشه؟

_: نه جور شد. انگار یکی راه را باز کرد از بین اون همه جمعیت سریع رفتم بالا. گفتم برای 28 اسفند می خوام. وارد کامپیوتر کرد گفت پر شده.

گفتم 29؟ گفت پر شده. گفتم از اول تا دهم بزن ببین کی خالی دارین؟ گفت هفتم گفتم همونا بزن.

بابا خیلی خوشحال بود. تن صداش از شادی و خوشحالی وافرش حکایت می کرد. از خوشحالی بابا و این خبر غیر منتظره بغض گلوم را می گیره.

_: ا خوش خبر باشی. باشه بابا حالا بیا خونه صحبت می کنیم.

حس عجیب خوشحالی و اضطراب باز میاد سراغم. چشمام را می بندم و می گم خدایا شکرت.

بابا میاد یک برگه مخصوص که همون روز دادند ، با یکسری مدارک دیگه می ذاره جلوی من تا ببینم.

دوتایی تو خونه تنهائیم. با یه عالم خوشحالی و خنده دوباره برام شرح می ده که چی شد و چی نشد و خدایی بود که راه باز شد و تونسته بره داخل.

برگه ای که توش اسم همه مون را به اضافه قیمت و مشخصات کاروانی که قراره باهاش بریم را 50 بار بر می دارم نگاه می کنم می ذارم زمین.

 

7 فروردین پرواز مستقیم مدینه.

 

هیچ وقت فکر نمی کردم انتظاری شیرین باشه ولی این انتظار شیرینه.

 

امروز (اربعین) دعوت داشتم اونجایی که 4 سال کلاس معارف می رفتم و هزار تا خاطره شیرین ازش دارم. همکلاسی های قدیمم اولین کسانی هستند که باهاشون خداحافظی می کنم و ازشون حلالیت می طلبم. اصلا نمی دونستم جوابشون را چی بدم

_: خوش به سعادتت

_: التماس دعا

_: ما را یادت نره

_: سلام ما را برسون

فقط چشمام را می بندم و سرم را تکون می دم و می گم:

_: چشم اگر قابل باشم حتما

 

 

 

 

 

 

وقتی با استادمون خداحافظی می کنم اشک تو چشمام جمع میشه و می گم

_: حلال کنید ما را. شما خیلی برای ما زحمت کشیدید. بالاخره سر کلاس ها شوخی، شیطنتی می کردیم ببخشید، حلال کنید.

..................................................

 

آقا رضا که گفته بودی پست بعدی قیمت ویلچر را بگم. هر چند که به دلایلی با شما قهریم  و قراره همین چند وقته علیه شما تظا*هرات برپا کنیم.

قیمت ویلچر 700000 تومنه.

هیچ قابلیت خاص و خیلی مهمی هم نداره. برقی هم نیست. فقط من باهاش راحت بودم و مثلا مارک داره.




نویسنده: mahdis - ٢٥ بهمن ۱۳۸٧

ولنتاین مبارک ، همراه یک بغل گل رز ، یک سبد ستاره و یک دنیا آرزوی شادباش

 

دوست داشتم روز ولنتاین را به شما تبریک بگم

چون همگی شما را خیلی زیاد دوست دارم

و مطمئنم لایق دوست داشتن هستید. 

ممنون که تحملم می کنید

هر وقت آرام می شوید ، از قلبتان تشکر کنید که دستتان را به دامان آسمان رسانده است

......................................

فال ولنتاین (برای زنگ تفریح)




نویسنده: mahdis - ٢٢ بهمن ۱۳۸٧

_: از دست من چه کمکی بر میاد؟

_: یه خواهشی از شما دارم. شماره نامزد سابقم را می دم به شما. تماس بگیرید بگید من نامزد محمد هستم، می خواستم در مورد اخلاق و رفتار محمد از شما سوال کنم.

_: نه فکر نمی کنم بتونم این کار را انجام بدم

_: چرا؟

_: آخه نمی تونم. تازه ممکنه یه سری سوال از من بپرسه که من نتونم جواب بدم. اونوقت چیکار کنم؟

_: نه. انقدر سخت نگیرید. اصلا باهاش قرار بذارید بگید حرف ها و سوالات باشه برای اون موقع.

_: یعنی برم سر قرار؟

_: نه فقط قرار بذارید

_: باید فکر کنم الان نمی دونم چی بگم

_: باشه. هر طور شما راحتی. من کی مزاحمتون بشم؟

_: چند روز دیگه

_: باشه چشم. خیلی خیلی ممنون. باعث مزاحمتم من را ببخشید. چند روز دیگه مزاحم میشم.

اسمم را سوال کرد و قطع کرد.

اون چند روز هی فکر کردم چی کار کنم؟ چی کار نکنم؟

از یه طرف خوب کار درستی نبود و زیاد دوست نداشتم انجامش بدم و یک کم هم می ترسیدم. مثلا دختره بد باهام حرف نزنه یا نکنه سوالی بپرسه و بعد بفهمه دارم دروغ می گم. از یک طرف هم ادب و طرز صحبتش مانع می شد که بهش، نه بگم.

اون از من خواسته بود مثل یه خواهر کوچک تر کمکش کنم.

 

تا روزی که دوباره تماس گرفت.

حرف هایی که بین مون رد و بدل شد را زیاد یادم نیست. فقط نمی دونم چی شد که قبول کردم تماس بگیرم. البته من را تا حدی مطمئن کرد که اتفاقی نمی افته و خیالم راحت باشه.

گفت: اسمش فهیمه است و من خودم را آرزو معرفی کنم و بگم محمد قبلا در مورد شما با من حرف زده. من شماره شما را از دفتر تلفنش برداشتم. اگر امکان داره همدیگر را ببینیم و من یه سری سوال در مورد محمد و موضوعات دیگه دارم که اگر امکانش باشه رو در رو بپرسم.

گفتم: باشه

تماس گرفتم با اضطراب و طپش قلب.

دفعه اول که خواهرش جواب داد و گفت فهیمه خونه نیست. عذر خواهی کردم و گفتم بعدا تماس می گیرم.

زنگ زد. گفتم خونه نبود.

قرار شد چند روز دیگه دوباره زنگ بزنه.

بعد از چند روز دوباره زنگ زد و قرار شد دوباره زنگ بزنم.

زنگ زدم باز هم با اضطراب و تشویش.

این بار خودش گوشی را برداشت.

وقتی خودم را معرفی کردم خیلی بی تفاوت بدون هیچ گونه تعجب و ناراحتی گفت: امرتون؟

منم گفتم: محمد قبلا در مورد شما با من حرف زده بود. من شماره شما را از توی دفتر تلفنش برداشتم. اگر امکان داره همدیگر را ببینیم. من یه سری سوال در مورد محمد و اخلاق و رفتارش دارم که اگر امکانش باشه رو در رو از شما بپرسم؟

یه کم مکث کرد و گفت: باشه اشکال نداره. کجا قرار بذاریم؟

گفتم: طرفای منزل شما خیابان......... ساعت 3. شاید قبلش دوباره تماس گرفتم.

_: باشه

تشکر کردم و قطع کردم.

 

بعد آقا زنگ زد و من ماجرا را براش توضیح دادم. انقدر تشکر کرد که من خجالت کشیدم.

_: من نمی دونم چه جوری از شما تشکر کنم؟ لطف بزرگی در حقم کردید. اگر می دیدمتون دست شما را مثل یک برادر می بوسیدم. (اینجا دعواش کردم)

 

دو سه دفعه دیگه زنگ زد فقط تشکر می کرد و حالش هم یک کم بهتر شده بود. در ضمن من هم شماره ای ازش نداشتم.

 

اما دو تا سوال خیلی تو ذهنمه:

_ چطور به یک غریبه اعتماد کرد؟ نگفت من یه وقت سوتی می دم و اصلا حقیقت ماجرا را تعریف می کنم برای دختره؟ یا اینکه اصلا الکی بهش می گم زنگ زدم.

_ هدفش چی بود از این تماس؟ یعنی خودش رفت سر قرار؟ (که درصدش خیلی کمه)

 

شما چی فکر می کنید؟

...............................................

 

دعوام نکنیدا. خودمم نمی دونم چی شد به حرفش گوش کردم؟

بالاخره سن نوجوونی آدم سرش درد می کنه برای درد سر. کله ها هم که بوی قورمه سبزی می ده...

...............................................

 

دوشنبه شب زنگ می زنم وسایل توانبخشی قیمت ویلچر بپرسم.

_: سلام. بخشید شما ویلچیر meyra مدل 3310 دارید؟

_: بله خانم

_: قیمت؟

_: قابل شما را نداره. مغازه متعلق به شماست.

_: ممنون. قیمت؟

_: ..... قیمت. (قیمتی که می گه با قیمت واقعی نزدیک 200 هزار تومان فرق داره. 200 هزار تومان کمتر می گه)

_: نو یا دست دوم؟

_: نو خانم. قابلی هم نداره.

_: شما فردا هستید؟

_: نه خانم فردا می ریم راه پیمایی. شما هم می آئید؟

_:هیپنوتیزم

...............................................

 

شگفت انگیزترین و زیباترین معابد جهان + عکس

...............................................

 

آخ چقدر با نمکه این دختره توی ״مجموعه متشکرم״. گوله نمکه. عاشقش شدم. وقتی نشونش می ده انقدر جیغ جیغ می کنم و قربون صدقه اش می رم.




نویسنده: mahdis - ۱٩ بهمن ۱۳۸٧

از همین اول کار بگم که من دستام بالاست به نشونه ی تسلیم. آمادگی دریافت هرگونه مشت و لگد و فحش و نفرین هم دارم. (قابل توجه دوستان گلم که منتظر ادامه داستان بودن. آوا، زلزله، زن، صورتی، نازنین، هانیل، الهام کاشونی، شکیبا، آزی، ناناز که همشون برام عزیزن. ببینید چقدر مظلومم. دلتون میاد؟For You) اما اینم بگم که اگر ادامه داستان را این پست ننوشتم از روی بدجنسی نبود. ولی خوب از یه دیدار خیلی خیلی شیرین هم نمی تونم چشم بپوشم و هیچی در موردش نگم.

نزدیک یک ساله که با الناز دوستیم و کلی هم این چند وقته باهم چت کردیم و گاهی درد دل و بعضی وقتها هم تلفنی حرف می زدیم. ولی هر بار که قرار می ذاشتیم همدیگر را ببینیم یا برای الناز مشکل پیش می اومد و برنامه مون کنسل می شد یا برای من مشکلی پیش می اومد و همچنان منتظر یه فرصت مناسب بودیم که همدیگر را خارج از این دنیای مجازی ببینیم.

تا اینکه یک شنبه الناز گفت: می تونی 5 شنبه بیاى کرج؟ رعد کرج نمایشگاهی از آثار هنری معلولین برپا کرده اگر می تونی بیا. دو سه تا دیگه از بچه ها هم هستن.

گفتم: الناز جون فکر نمی کنم بتونم بیام، دو سه تا مشکل و کار هست برای 5 شنبه.

4 شنبه که با هم حرف زدیم گفتم اگر برنامه ام جور شد و اومدنی شدم، وقتی نشستم تو ماشین مسیج می زنم و خبر می دم که من راه افتادم.

4 شنبه عصر از ساعت 6 برف شروع می کنه به باریدن و من توی دلم می گم:

ای داد بی داد! این همه مدت برف نیومد درست وقتی که من فرداش می خوام برم کرج عجب برفی میاد و یه مشکل جدید سر راهم سبز میشه.

صبح 5 شنبه از ساعت 8 دیگه خوابم نمی بره و من که حاضر شدنم همیشه دوساعت طول می کشه، یواش یواش شروع می کنم به آماده شدن و دل تو دلم نیست از ذوق دیدن دوستانی که فقط به واسطه خوندن وبلاگ شون باهاشون آشنایی دارم.

ساعت ده راه می افتم. بدجنسیم گل می کنه و به هیچ کس نمی گم منم دارم میام. (ببینید من هر وقت بدجنسیم گل کنه، خودم اعتراف می کنم) از آقا یوسف هم عذر خواهی می کنم و می گم که شرمنده برنامه ام جور نشد برای اومدن.

از تهران تا کرج، توی ماشین چهره دوستان را در ذهنم به تصویر می کشم که باز طبق معمول زیاد درست تصویرسازی نکردم.

ساعت یازده و ربع می رسم به محل قرار. الناز قشنگم را می بینم که داره به سمتم میاد.

می گم: الناز جون دیدی بالاخره طلسم شکسته شد و ما تونستیم در کنار هم باشیم. بهت خبر ندادم که میام. خواستم سورپرایز بشی.

هر چی از خانمی و مهربونی و محبت و پشتکار الناز بگم کم گفتم. یک میزبان به تمام معنا.

به پیشنهاد الناز و علاقه قلبی خودم میریم جلوتر تا از نزدیک هنر دست بچه ها را ببینم.

خدای من از زیبایی و مهارت چیزی کم نداشتن.

تابلوهای بی نهایت زیبایی که با آدم حرف می زدن.

معرق کاری و هنرهای حک شده روی چوب که بی نهایت زیبا و شکیل بودن.

عروسک های خوشگل و با نمک.

گل های فوق العاده زیبا که خیلی طبیعی جلوه می کردن.

مروارید بافی های خیلی خوشگل هنرمند عزیزمون که زیبایی و درخشش خاص خودشون همه نگاه ها را به سمت خودشون می کشونه.

(عکس ها را حتما حتما ببینید)

از این در، از اون در حرف می زنیم. می گیم و می خندیم تا اینکه .......

الناز نگاهی به در می کنه و می گه: نرگس خانم هم اومد.

وقتی نرگس عزیزم میاد جلو. الناز من را به نرگس جون معرفی می کنه.

بعد از سلام و احوالپرسی نرگس جون می گه:

_: به اون شیطونی که توی وبلاگت می گی هم نیستیا. ( البته بعدا پشیمون شدن از این حرفشون)

_: الهی شکر. یعنی خانم ترم؟

دوست نرگس جون هم وارد جمع ما میشه و مجلس گرم ما را با شیطنت و شوخی، گرم تر و شیرین تر می کنه.

نرگس خانم: من را چه جوری تصور کرده بودی؟

_: راستش من زیاد مصور خوبی نیستم و همیشه تصویر ذهنیم با واقعیت خیلی فاصله داره. (خودشون خیلی بهتر و دوست داشتنی تر از تصویر ذهنی من بودن) شما من را چطوری تصور کرده بودین؟

_: همین طوری. خوش رو و خوش برخورد.

_: ممنون. شما لطف داری.

نرگس جون یه خانم با صفا، مهربون و صمیمی که آدم احساس می کنه چندین ساله که می شناسدش. عین کامنت هایی که می ذاره پر از لطف و صمیمیت.

دوست نرگس جون هم خیلی دوست داشتنی و جذاب و دل نشین برخورد می کنه و کلی با هم شوخی می کنیم و برای قرارهای بعدی کلی نقشه می کشیم.ساکت

نیم ساعت آخر عمو یوسف هم به جمع ما اضافه میشن. همانطوری که از نوشته هاشون بر میاد، مهربون و قابل اعتماد، اما خجالتی و کم حرف.

رو به من می گن:

_: می دونستم که شما هم اینجا هستی و اینکه گفتی نمیای نقشه و توطئه بوده.

_: ببخشید اما اعتراف می کنم که کارخودم بود و بقیه نقشی نداشتن. روح خبیثم دستور داد که بگم: من نمی تونم بیام.

هیچ وقت فکر نمی کردم با دوستان وبلاگی قرار ملاقات بذارم و تصمیم داشتم همیشه به صورت ناشناس بنویسم. الان که خیلی ها می دونند پشت این وبلاگ، کی نشسته، برخلاف تصور قبلیم خیلی خیلی خوشحالم که به وسیله همین وبلاگ دوستای ارزشمند و دوست داشتنی پیدا کردم.

خوشبختانه همه دوستان خیلی بهتر و دوست داشتنی تر از تصویر ذهنی من بودن.

نمی تونم بگم با این همه محبت و صمیمیت دوستان، چقدر انرژی گرفتم و شارژ مجدد شدم.  فقط می تونم بگم خیلی خیلی زیااااااااااااااد.

با یه انرژی گوله شده که منتظرم ببینم تا کی ادامه داره، بر می گردم خونه.

اما خاطره شیرین و فراموش نشدنی اون روز را در ذهنم ثبت می کنم.

ای کاش همه میزبان ها، مثل میزبان های خونگرم و مهربون کرجی من بودن.

جای بقیه دوستان خالی. هانیل و فرزانه جونم. آزی و سبای عزیز. آقا بهمن، امین و ........

بابت همه چیز ممنون.

به من خیلی خوش گذشت.

..............................................

 

وقتی می بینم دیزاین صفحه کامنت ها تغییر کرده کلی خوشحال میشم. فکر کردم پرشین بلاگ هم سیستم پاسخگویی به کامنت ها گذاشته. متاسفانه اشتباه کردمقهر




نویسنده: mahdis - ۱٠ بهمن ۱۳۸٧

دیشب یاد دوران نوجوونی کردم و یکی از اتفاقاتی که اون زمان برام پیش اومد و هنوز تو ذهنمه.

البته این " هنوز" که گفتم خدایی نکرده بد برداشت نشه و کسی فکر نکنه خیلی از اون دوران گذشته. نه خیر این خبرا نیست. ماله همین چند سال ِ اخیره.

 

یه نوجوون 15 - 16 ساله بودم.

توی خونه مشغول دیدن فیلم بودم که تلفن زنگ خورد. حوصله جواب دادن هم نداشتم اما وقتی دیدم تلفن همچنان زنگ می خوره و قصد قطع شدن نداره ، مجبور شدم جواب بدم.

_: بله

_: سلام وقت شما بخیر

_: سلام. همچنین

_: خوب هستید خانم؟

_: ممنون

_: شما؟

_: من یه غریبه ام. شما من را نمی شناسید. ولی امیدوارم درخواستم را قبول کنید و دست رد به سینه ام نزنید.

_: آقای محترم لطفا مزاحم نشید

و تق گوشی را می کوبونم سر جاش. با ابروهای به هم نزدیک شده و چهره خشمناک مشغول دیدن ادامه فیلم میشم. (باور بفرمائید به جون خودم حقیقت داره ها.  فکر بد در موردم نکنید. فکر نکنید نشستم دو ساعت فک زدم. نه خیر. همون موقع هم اهل اینجور کارا نبودم. خیلی هم می ترسیدم از آبروریزی و مزاحمت و ....... حالا لعنت بر شیطون که بالاخره یه وقتی آدم را گول می زنه و......خجالت)

بعد از چند دقیقه دوباره تلفن زنگ می خوره. یه کم عصبانی میشم اما سعی می کنم در کمال آرامش و بی توجهی به زنگ ممتد تلفن، فیلمم را ببینم.

زنگ تلفن قطع نمی شه و اعصابم خط خطی میشه. چند بار قطع می کنه و دوباره شماره می گیره.

گوشی را بر می دارم.

_: بله (سریع و با عصبانیت بخونید)

_: شرمنده خانم مجدد مزاحم شدم ولی باور کنید قصد مزاحمت ندارم

_: آقای محترم من از این بچه بازیا بدم میاد. لطف کن دیگه این شماره را نگیر وگرنه ........ (همیشه وقتی مزاحم داشتیم یا مثلا کسی می گفت می خوام چند دقیقه وقتتون را بگیرم _ دیالوگ تکراری اون زمان _ منم در جواب می گفتم: " لطفا مزاحم نشید. من از این بچه بازیا بدم میاد و وقت این کارها را ندارم."

مثل اینکه اون موقع هم خیلی خودم را بزرگتر از سنم می دونستماز خود راضی)

با متانت جواب داد:

_: خانم ازتون خواهش می کنم دو دقیقه به حرفای من گوش کنید اگر تشخیص دادید من مزاحمم. عذرخواهی می کنم و قول می دم دیگه مزاحم شما نشم.

یه کم غر زدم و حرف هایی توی همون مایه های قبلی تحویل دادم.

بعد دیدم بدبخت خیلی مودب حرف می زنه و درست نیست من انقدر کولی بازی دربیارم. شاید راست می گه و کاری یا حرف خاصی داره. دو دل بودم. از یه طرف می گفتم نکنه آشناست و می خواد مچ من را بگیره. از یه طرف هم کنجکاو بودم که کارش چیه؟ ولی در کل احساس می کردم آدم بدی نباید باشه و احتمالا یه کاری داره.

_: باشه سریع حرف تون را بزنید که من کار دارم.

تشکر کرد و گفت:

_: امیدوارم مثل یک خواهر حرفام را بشنوید. من 26 سالمه (اوووه! یعنی ده سال از من بزرگتر) و چند ماهی هست که از نامزدم جدا شدم. توی این رابطه من همه چیزم را از دست دادم. ثروتم، سلامتیم، عشقم، زندگیم، خانواده ام.

الان باید زندگی را از صفر شروع کنم.

یک ترم به پایان تحصیلاتم مونده بود که متاسفانه به دلیل آشفتگی شدید ذهنی نتونستم تو امتحانات شرکت کنم و فعلا از تحصیل هم دست کشیدم تا زمانی که آمادگیش را پیدا کنم. (دقیق یادم نیست گفت چه رشته ای می خونم. ولی یادمه که یه رشته خیلی خوب تو مایه های پزشکی، مهندسی، این چیزا بود) نامزدم به بدترین شکل ممکن من را ترک کرد. هرچی فکر می کنم نمی فهمم اشتباه من چی بود؟ چرا با من این کارا کرد؟ اصلا انتظارش را نداشتم. خیلی زیاد دوستش داشتم. هر کاری که از دستم بر می اومد براش انجام می دادم، جوری که باعث دلخوری خانواده ام شده بود.

مادرم می گفت: محمد چرا انقدر برای این دختر خرج می کنی؟ فکر آینده هم باش. زندگی خرج داره.

 

خرج دانشگاهش را می دادم. بهترین و گرون قیمت ترین لباس ها را براش می گرفتم. به بهانه هر مناسبتی براش سرویس طلا می خریدم. ماشین خودم را زد داغون کرد گفتم عیب نداره. رفتم یه ماشین بهتر از ماشین خودم براش گرفتم که غصه نخوره. الان خودم ماشین ندارم

(از لرزش صداش و تن غمگین صداش معلوم بود که دروغ نمی گه و از اون حالت تدافعی و عصبانیتم کاسته شد) ببخشید سر شما هم درد اوردم انقدر دلم پره که .......

_: نه خواهش می کنم. از دست من چه کمکی بر میاد؟

 

بقیه ش را پست بعد می نویسم.

فکر نکنید خواستم داستان حساس بشه و دنباله دار و این حرف ها.

نه بابا. نمی خواستم شما از خوندن خسته بشید.

......................................................

 

این حس تنوع طلبی بنده باز قلقلکم می ده و می گه: قالبت را عوض کن.

حالا چند وقتی این قالب مهمونمه. تا ببینیم این یکی کِی دلم را می زنه؟

......................................................

 

الهی

دوست جونی های من هم مثل خودم کنجکاون. اگر می دونستم انقدر علاقه دارید که بدونید ما چی می گفتیم که بچه ها تصمیم گرفتن صدامون را ضبط کنند. لااقل صداها را پاک نمی کردم. آپلود می کردم. می ذاشتم اینجا، شما هم گوش می کردید.

......................................................

 

چه می کنه این مهدیس؟؟؟!!!!!!!!! (با صدای عادل فردوسی پور بخونید. سوژه این چند وقته وبلاگ ها) دامنه شخصی و این حرف ها.

اگر یه وقت خدایی نکرده بلا ملایی سر اینجا اومد یا اینکه با خودم کنار اومدم و رفتم بلاگفا، ضرر نداره این آدرس هم باشه.

اگر کسی می خواد، سریع بره ثبت نام کنه تا آدرس های کوتاه و مورد علاقه تون پر نشده.

www.




نویسنده: mahdis - ٥ بهمن ۱۳۸٧

مسنجرم بازه.

طبق اکثر اوقات و عادت اخیر Invisible (چراغ خاموش) هستم.

کلی لذت می برم و ته دلم قند آب می کنم که کسی نمی تونه مزاحمم بشه (فرد خاصی که واقعا مزاحمه) و خبر نداره که منم On line هستم.

پس حق انتخاب با منه

با هر کس دلم بخواد حرف می زنم و هر کس هم نخوام حرف نمی زنم.

چه خوبه حق انتخاب.

چه خوبه گاهی وقت ها از جلوی چشم ها نامرئی بشی

چه خوبه گاهی وقت ها در جمعی باشی، اما دیده نشی

از ته دل آرزو می کنم که ای کاش دنیای حقیقی هم مثل دنیای مجازی قابلیت Invisible شدن داشت.

چند روزه زیاد به این خواسته فکر می کنم.

چه لذتی داشت اگه می شد.

 

محض اطلاع: دوست جونی ها به خودشون نگیرند. اونی که مد نظرم بود یه مزاحم واقعیه که اصلا اینجا را نمی خونه.

پس کسی برداشت بد نکنه. منظورم هیچ کدوم از شماها نبودید.

............................................

 

ممکنه از یه نفر دور باشی ولی به قول خودش "انقدر دل ها لوله کشی باشه" که تا بهش فکر می کنی

.

.

.

باز هم مثل دفعات قبل

به 5 دقیقه هم نرسه که صدای زنگ Sms باز هم یادآوری می کنه که:

هنوز هم خیلی به یادته

هنوز هم دل ها لوله کشیه

هنوز هم تله پاتی قوی و عمیق باعث تعجبه

و هنوز هم حس شیرینی است.

..................................................

 

جمعه عصر من و دختر عموهای گرام (جوجه و خواهرش) دور هم نشستیم و در مورد یه سری مسائل، بخصوص اینکه مراسم عقد قبل از عید باشه یا نه ، حرف می زنیم و یه سری مسائل خصوصی و توصیه های خواهرانه و........

سر بزنگاه (البته بعد از 7-8 دقیقه) متوجه گوشی موبایلی می شیم که کنارمونه و داره صدا ها را ضبط می کنه.

ما هم زرنگی می کنیم و صدا ها را پاک می کنیم و گوشی را سرجاش می ذاریم

و دشمن ناقلا رو دست می خوره و داداش سیا ضایع می شه.

امان از دست شیطنت بچه ها




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................