"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٧ دی ۱۳۸٧

 

بعضی وقتها آن چنان در معرض لغزش قرار داری که یک تلنگر کافیه برای یک سقوط عمیق و غیر قابل برگشت.

خدا نکنه سقوط کنی چون وقتی سقوط کردی دیگه هیچ کس پیدا نمی شه دستت را بگیره و یه کمکی کنه برای اینکه شاید بتونی برگردی و جبران کنی.

.........................................................

 

یکی گفته شاخم را می شکونه.

بعید می دونم، بتونه.ابرو




نویسنده: mahdis - ٢۱ دی ۱۳۸٧

شب تاسوعا رفتیم هیئت نزدیک خونه. کلی حرص خوردم از بس خانم ها حرف می زدند و یک ذره هم به صدای بلندگو گوش نمی کردن. صدای بچه شون را هم نمی تونستند بندازن. منم که زیر لب و یه وقت ها یه کم بلند تر غر می زدم و زیاد فایده ای نداشت.

...........................

روز تاسوعا، دختر عموهای گرام (جوجه و خواهرش) زنگ زدن که بیا بریم بیرون. گفتم نه اگر شد شب می ریم.

جوجه هم که می خواست با داماد بیاد دنبالم پیاده بریم بیرون. من قبول نکردم.

...........................

شب عاشورا از ساعت 5 تلفن های این دوتا خواهر شروع شد که حاضر شو با ماشین بریم بیرون. تا بالاخره ساعت 9 از در زدیم بیرون.

من، آریا و مامان و باباش. سرکوچه هم عروس داماد را سوار کردیم.

داماد خیلی ساکت بود تا ازش سوالی نمیشد حرفی نمی زد. عوضش ما سه تا، خانم ها انقدر حرف زدیم و شلوغ کردیم و خندیدیم که گفتم الان این می گه اینها چقدر الکی خوشن.

من و جوجه وقتی پیش هم باشیم، هر چیز کوچیکی باعث خنده از ته دلمون می شه. دیگه اون شب که 3 تا شده بودیم و شیطنت های آریا و سوتی های پشت سرِهمِ ما هم اضافه شده بود.

کلی شانس آوردیم که اون شب سنگ نشدیم.

دو تا باجناغ ها که از ماشین پیاده می شدن ما هر کدوم از یه طرف ولو می شدیم. آریا هم که سر بزنگاه بوق می زد و باجناغ ها بر می گشتن نگاه می کردن و ما کلی خجالت می کشیدیم.

هر وقتم تو ماشین با داماد بزرگه تنها می شدیم شروع می کرد به درد دل.

محله قدیم مون رفتیم و کلی خاطره برامون زنده شد و به صورت رمزی کلی شیطنت کردم و یاد شیطونی های گذشته.

آزادی، سلسبیل، رودکی، سپه، تا جمهوری رفتیم. همه جا ترافیک بود.

یک و نیم بود که برگشتیم خونه. (دختر خوب تا نصفه  شب بیرون می مونه؟!)

...........................

روز عاشورا، توی خیابون نماز ظهر عاشورا خوندن.

بیست قدم اونورتر از من دختری روی ویلچر نشسته بود. خیلی دلم می خواست باهاش حرف بزنم و بپرسم مشکلش چیه؟

چرا قبلا توی محل ندیده بودمش؟

شب، دوباره یه جا همدیگر را می بینیم. میرم جلو. اول اون می پرسه مشکل شما چیه؟

براش توضیح می دم.

خوب شد حالا منم روم می شه ازش سوال کنم.

_: مشکل شما چیه؟

_: روی سرم یه عمل انجام دادن. بعد از اون عمل یه مدت تو کما بودم. بعد که به هوش اومدم بعد از 17 روز سکته کردم. به جون بچه هام از وقتی دیدمت ازت خوشم اومد و فقط برای تو دعا کردم. می خواستم به داداشم بگم من را بیاره پیشت که دیدم رفتی.

 

خیلی تعجب می کنم. اصلا باورم نمی شه بچه داشته باشه. حتی لحظات اول حدس می زدم سنش از من کمتر باشه.

_: شما بچه داری؟

_: آره دو تا بچه. 9 ساله و 5 ساله.

_: من تا حالا شما را تو محل ندیدم. شاید هم روی ویلچر نبودین و من توجه نکردم.

_: نه. سال های پیش که روی ویلچر نبودم. اردیبهشت ماه تازه عمل کردم. دوست دارم بازم ببینمت.

 

احساس کردم خیلی حوصله حرف زدن نداره. خداحافظی کردم و براش آرزوی سلامتی.

...........................

تا حالا تصادف ویلچری دیدین؟

من دو سه بار برام پیش اومده. "تصادف از نوع ویلچری"

اولین بار هم بابا پشت فرمون بود. داشت می پیچید و هم زمان دنده عقب هم می اومد که گوشه ماشین گیر کرد به ویلچر و داشت ویلچرم را با خودش می برد و هر آن خطر سقوط ، که عموم سریع دوید و اومد ویلچر را نگه داشت.

اما از آخرین تصادف بنده در روز عاشورا؛

من، خاله ام، دخترعموم و شوهرش ایستادیم کنار خیابون و دو قدم اونورتر ماشینی با دو سرنشین خانم پارک کرده.

آقایی میاد جلو و به خانم می گه:

_: خانم برو جلو. اینجا توقف نکن. دسته داره میاد.

انگار اون لحظه من نامرئی شده بودم. ماشین را روشن می کنه و میاد جلو.

چرخ های جلو ماشین گیر می کنه به قسمت جاپایی ویلچر. ویلچر تکون می خوره و خاله ام می پره میاد ویلچر را نگه می داره. با جیغ من خانم تازه به خودش میاد.

آقا فرزاد هم عصبانی میاد میزنه به شیشه و سقف ماشین:

_: حواست کجاست نمی بینی؟ (از گفتن بقیه حرفاش معذورم)

خانم هم به جای اینکه بگه ببخشید و بره. وایساده چونه می زنه و کل کل می کنه.

_: خوب چیه. چرا انقدر شلوغ می کنی؟ آقا گفت برو منم رفتم.

_: آقا گفت برو یعنی چی؟ اگر ماشین اینجا بود و ده نفر آدم اینجا بودن بازم گاز می دادی می رفتی. پاش خورد شد. بیا پائین ببینم.

هِی به زنه اشاره می کنم: برو

به آقا فرزادم می گم: عیب نداره آقا فرزاد بیا اینور. ول کن. بذار بره.

اونم به شدت عصبانی. آقا و خانمی میان وسط و وساطت می کنند و خانم را می فرستن میره.

...........................

امسال هم روز عاشورا باز مثل پنج شش سال گذشته یه شخص مرموز فکرم را مشغول کرد. پارسال هم نوشتم.

..............................

پچ پچ در گوشی با دو تا دوست:

سبا جان چرا برام آدرست را نمی ذاری گلم؟ یه آدرست که باز نمی شه. یه آدرست هم من نمی تونم برات کامنت بذارم. ده بار امتحان کردم وقتی کد را وارد می کنم می گه کد را اشتباه وارد کردید.

آقا رضا یعنی چی که وبلاگم همین جوری حذف شد؟؟؟؟؟؟؟ اعصاب مصاب من را خراب کردی.

یعنی دیگه نمی خوای وبلاگ باز کنی؟

یا جایی باز کردی و دوستان را بی خبر گذاشتی؟

متفکر




نویسنده: mahdis - ۱٦ دی ۱۳۸٧

 

یا کاشِف الکَرب عَن وَجهِ الحسین

 

اِکشِف کَربی بِحقِِ اَخیکَ الحسین علیه السلام

 

 

133 مرتبه گفتن ذکر بالا خیلی حاجت می ده.

التماس دعا.

 




نویسنده: mahdis - ۱۱ دی ۱۳۸٧

اسفند 85 خیلی غیر منتظره و بدون برنامه ریزی قبلی برای حج عمره ثبت نام کردیم.

بعد از اسم نویسی ما، ثبت نام جدید لغو شد. به مدت یکسال و نیم هیچ کس نمی تونست ثبت نام کنه. گفتیم حتما قسمت ما بوده و حسابی طلبیده شدیم. (اگر خدا بخواد)

چون ما آخرین سری بودیم که تونستیم ثبت نام کنیم.

دوست مامان هم با ما ثبت نام کرد.

چند بار بابا می خواست از سهمیه اداره استفاده کنه تا زودتر بریم و تو نوبت نمونیم. اما من مخالفت کردم. دلم می خواست مدت بیشتری ذوق رفتن داشته باشم. اما مهمترین دلیلم چیز دیگه ای بود. فکر می کردم برای من خیلی زوده و هنوز نمی تونم وقتی برگشتم اونجور که می خوام باشم. دلم می خواست وقتی که برگشتم دور خیلی از گناه ها را خط قرمز بکشم.

غیبت

بد حجابی

و ...............

اما می ترسم قدرتش را نداشته باشم.

 

می گفتم: اول باید من آدم بشم بعد بریم. تا بعدش بتونم آدم بمونم.

دوست مامان هم به شوخی می گفت: عزیزم شاید حالا حالا ها تو آدم نشدی. تکلیف ما چیه؟

 

هیچ وقت خیلی جدی روش فکر نکردم. هیچ وقت خودم را کاملا در فضای اونجا حس نکردم.

تا..................

 

جمعه شب، شبکه 3، برنامه چشم آسمان

.

.

برنامه را دیدم و با دلی که از صبح گرفته بود، اشک ریختم. از اول تا آخرش.

برنامه در مورد قرعه کشی و اعزام دانشجویان به مکه بود. هر چیزی از زیبایی برنامه بگم کم گفتم. یه برنامه فوق العاده و کاملا ملموس و قابل درک.

بعضی ها از شوق رفتن اشک می ریختن. بعضی ها از حسرت نرفتن.

 

دوشنبه قرار بود مامان بره سازمان حج و زیارت تا سوال کنه: زمان رفتن ما مشخص شده یا نه؟

مامان نزدیک ظهر بر می گرده.

 _: خوب چی شد؟

_: گفتن احتمالا بهمن نوبت شماست. زمان دقیقش را توی روزنامه ها اعلام می کنند.

_:تعجب

اون موقع داشتم با تلفن صحبت می کردم و حرف های مامان را مو به مو منتقل می کردم. با بهت و نا باوری گفتم: نه آخه بهمن سرده، می ترسم نتونیم بیرون بریم. (می دونم عربستان کشور گرمسیریه، اما بالاخره یک کم سرما را داره.)

دوستم گفت: باورم نمی شه. دختر بگو خدایا شکرت.

_: آره راست می گی. خدایا شکرت.

 

نمی تونم حالی که از اون روز تا حالا دارم را توصیف کنم؛

یه حس عجیب

استرس

شادی

انتظار

لذت

حیرت

هجوم افکار

امیدوارم قسمت شما هم بشه تا حال عجیبی که دارم و از توصیفش عاجزم را درک کنید.

هنوز تو شوکم. هیچی نمی تونم بگم. هر شب خواب می بینم. وقتی تصاویر مکه را توی تلویزیون می بینم.....

نمی تونم.....

هرچی بگم بازم نمی تونم یه گوشه از حس غریبم را توصیف کنم.

هنوز باورم نمیشه.

یعنی من لیاقتش را دارم؟؟؟؟؟؟؟؟

 




نویسنده: mahdis - ۸ دی ۱۳۸٧

دوست ندارم وقتی خواستار چیزی هستم، " کسی " باهاش مخالفت کنه.

البته منظور از این " کسی " که گفتم، همه کس نیست و بیش از 90 در صد منظورم مادر و پدر گرام هستن. (می دونم اخلاق بدیه ولی چیکار کنم دیگه) اگر با چیزی مخالفت کنند من حریص تر و لجباز تر میشم برای رسیدن به اون هدف. حالا شاید لج بازی کلمه مناسبی نباشه، چون قصدم اصلا لج بازی نیست.

بعد وقتی اونها را راضی کردم، تازه میشینم عمقی فکر می کنم که واقعا می خوام به اون چیز برسم یا نه؟

 

اما از مورد آخر بگم:

چند سالیه که چند وقت یکبار گیر می دم به لیزیک چشمام. عمل اصلاح استیگماتیسم.

مامان و بابا مخالف بودند و می گفتند این عمل خطرناکه و اگر عمل خوبیه چرا همه چشم پزشکان عینک می زنند؟ چرا خودشون لیزیک نمی کنند؟

و نمونه هایی از اینور و اونور که عمل کردند و زیاد راضی نیستن.

 

از اونجایی که مرغ من (درمقابل این بیچاره ها) یه پا داره، می گفتم نه من می خوام لیزیک کنم دردشم تحمل می کنم. مطمئن باشید کور هم نمی شم.

مامان می گفت: من موندم تو که انقدر جون عزیزی، چطور انقدر راحت در مورد این عمل حرف می زنی؟

منم می گفتم: اتفاقا من اصلا نمی ترسم. خوب قطعا چند روز درد داره ولی من تحمل می کنم چون می ارزه.

 

بالاخره راضی شدن و گفتن هرجور خودت دوست داری.

حالا موقع فکر کردن اساسی و تصمیم گیری من بود. درسته که هر عملی یک نوع ریسکه. ولی من دوست داشتم تن به این ریسک بدم و تصمیمم را عملی کنم. به بابا گفتم از بیمارستان چمران وقت بگیره و ایشونم برای 7 دی وقت گرفت.

توی راه با اعتماد به نفس بالا و کلی اظهار شجاعت گفتم: تا امروز عمل نکنم از در بیمارستان بیرون نمیام.

(بهتره که از اضطراب و حال دلم چیزی ننویسم)

 

نگهبان بخش: آسانسور این بخش خرابه. باید از پله ها برید.

چند تا از سربازها میان کمک و میریم بالا. دوست بابا هم که فکر کنم با تمام ظاهر سازی من ترس را توی چشام خونده بود، می گفت: اصلا نترس دخترم فکر کن ما آسانسوریم و شما الان داخل آسانسورى و راحت میری بالا.

_: چشم. ممنونم.

 

اول میریم بخش بیایی سنجی.

مامان همیشه می گفت تو شماره چشمت بالا نیست. تو را عمل نمی کنند.

منم با اطمینان می گفتم: چرا می دونم که عمل می کنند.

بعد از معاینه برای اینکه جلوی مامان ضایع نشم٬ خیلی آروم می پرسم:

_: آقای دکتر الان با این شماره چشم، امکان لیزیک برای من وجود داره؟

_: بله

_: بی درد ِ سر؟

_: بی درد سر که نه. خوب چند بار رفتن و اومدن داره و براى چشم شما خیلی نیازی به عمل نیست.

برای اینکه اوضاع خراب نشه سکوت می کنم تا اون هم ادامه نده.

_: برید بخش روبرویی با متخصص صحبت کنید. شماره چشمتون تغییر نکرده و همون قبلیه.

_: باشه ممنون.

پله ها را میاییم پایین و میریم بخش بعدی. بچه 6-7 ماهه ای رو به روی منه که یک پاش را گچ گرفته بودن.

الهی بمیرم مگه این یه ذره بچه چقدر طاقت داره؟

 باز با این حال تو صورت مامانش زل می زد و لبخندی تحویل می داد. وقتی نگاهش می کردم بغض گلوم را می گرفت و نهایت تلاشم را می کردم تا اشکم سرازیر نشه. اگر یه ذره دیگه اونجا می موندم افسرده می شدم.

صدای ارّه گچ بری توی مغزم فرو می رفت. انگار ارّه نزدیک استخون های من کار می کرد و استخون هام را تحریک می کرد. یاد عمل جراحی خودم در سن 9 سالگی می افتم - که با همین ارّه های نامرد و بی احتیاطی پرستار- موقع باز کردن گچ تمام پاهام را بریدند و صداشون در نیومد.

داخل آسانسور و فضای بزرگ آسانسورهای مخصوص بیمارستان، باز من را یاد جراحی در سن کودکی می اندازه با اینکه اون موقع سنی نداشتم اما تمام صحنه ها زنده میشن و جلوی چشمم رژه می رن.

سرباز حواس پرت هم که مدام دکمه ها  را اشتباه می زنه و ما را بی خودی بالا و پایین می بره و من مجبورم بیشتر فکر کنم.

بالاخره از محیط پر استرس و تلخ آسانسور بیرون میائیم.

متخصص چشم: خوب مشکل تون؟

_: آقای دکتر می خوام لیزیک کنم

_: برای چی؟ وقتی شماره چشمت بالا نیست چرا باید لیزیک کنی؟

_: چون که من اصلا عینک نمی زنم

_: چرا؟ دوست نداری؟

_: نه. دوست داشتن که نیست. (فکر می کنم و دنبال بهونه می گردم) آخه سختمه عینک بزنم.

از پشت میزش بلند میشه و میاد سراغ من برای معاینه.

_: مشکلی نیست اگر تصمیم به عمل داری حرفی نیست. دو تا چشم را لیزیک می کنیم در عرض 20 ثانیه. بعد......

_: هزینه اش چقدر میشه؟

_: 750 هزار تومان. از بیمه هم هیچ درصدی بهتون تعلق نمی گیره.

_: همین جا عمل می کنید دیگه؟

_: نه اینجا دستگاه نداریم. آدرس میدم بیائید جای دیگه.آخ

 

من کلی دل به دریا زده بودم و بی خیال ترس شده بودم نکنه برم خونه پشیمون بشم؟ بیمارستان به این بزرگی و مجهزی دستگاه لیزیک نداره؟؟!!!!!

 

حالا نظر شما چیه؟

اگر کسی از دوستان تجربه لیزیک چشم خودش یا اطرافیانش را داره به منم بگه، ممنون میشم. اگر هم دکتر خوبی سراغ دارید و معرفی کنید خوشحال میشم.

دلم می خواد پیش دکتری برم که قبلا امتحانش را پس داده باشه و یکی تائیدش کنه. البته دو تا از دوستانم عمل کردند و کاملا راضین.

 

     ::: توکلت علی الله :::

 

.....................................................

 

کسی از آقا رضا وبلاگ سرو خمیده خبری نداره؟




نویسنده: mahdis - ٤ دی ۱۳۸٧

من یاد گرفتم که برای شخصیت خودم ارزش قائل بشم. برای عقاید و نظرات خودم ارزش قائل بشم. همین طور شخصیت و منش افراد دیگه هم برای من، فوق العاده قابل احترام هستند.

تحت هیچ شرایطی بی احترامی و لکه دار شدن شخصیتم تو کتم نمی ره.

حالا می خواد این بی احترامی لفظی باشه، شوخی باشه، با ایما و اشاره باشه، یا هر چیز دیگه.

من برای خودم و شخصیت خودم و دیگران، ارزش خاصی قائلم.

مگر آدم ها برترین خلقت و آفرینش الهی نیستن؟

پس چطور به خودمون اجازه می دیم به این خلق برتر، بی احترامی کنیم؟

اونم خیلی راحت و بدون ذره ای نگرانی.

 

آقا جان تحت هیچ شرایطی نمی تونم بی احترامی را بپذیرم.

 

اما نمی دونم چرا بعضی ها این خصلت را به خودخواهی تعبیر می کنند؟

من فاصله زیادی بین این دو تا می بینم.

 

میشه عصبانی شد اما بی احترامی نکرد.

سخته اما میشه.

با اینکه تقریبا سریع عصبانی میشم اما همیشه سعی می کنم وقتی در اون شرایط هستم به کسی بی احترامی نکنم.

شاید خیلی ها از تلخی زبونم ناراحت شده باشن اما کمتر کسی خاطرم هست که از بی احترامی کردنم ناراحت شده باشه.

 

به نظر شما این خود خواهیه؟

چه فرقی هست بین خودخواهی و ارزش گذاشتن به شخصیت خود و دیگران؟

----------------------------------------------------------------

 

" و نفخت فیه من روحی "  از روح خودم در انسان دمیدم. مگر خدا روح و جسم دارد که در ما بدمد؟

خدا به تناسب فهم هر کس با او صحبت می کند.

در ادبیات عرب قاعده ای داریم به نام اضافه ی تشریفیه یعنی یک کوچکی به بزرگی اضافه شده و آن کوچک اعتبار و ارزش پیدا می کند.

خداوند با این عبارت می خواهد بگوید این انسان منتسب به من است و ارزش و اعتبارش از بقیه بیشتر است و خدا با این حرف به روح انسان ارزش و شرافت بخشید.

----------------------------------------------------------------

 

این sms روز عید غدیر به دستم رسید. خیلی مناسبت داشت با این اخبار و حوادث اخیر. حالا هم که چیزی از عید نگذشته، یک هفته نا قابل.

 

فردوس ماکتی ست ز ایوان کوی تو

یوسف اسیر جلوه و مبهوت روی تو

شیعه خبرنگار غدیر ست در جهان

کفش تمام شیعه نثار عدوی تو




نویسنده: mahdis - ۱ دی ۱۳۸٧

روز عید غدیر بله بران جوجه کوچولوی من بود. جوجه کوچولو دخترعموی بنده است که از بچگی با هم مثل دو تا خواهر بزرگ شدیم.

بازی های دوران بچگی، قهر و آشتی ها، دعواهامون سر اسباب بازی و عروسک خوشگله که همیشه من خوب تر و قشنگ تر را برای خودم بر می داشتم. دوران نوجوانی و شیطنت های خاص خودش. جوونی و شیطنت های خاص خودش.چشمک

تا زمانی که سر کار نمی رفت بیشتر از اینکه خونه خودشون باشه، خونه ی ما بود. کمتر پیش میومد که تنهایی جایی بریم. دوستام دیگه می دونستند من تنها جایی نمی رم و هرجا دعوتم می کردن، اونم سر جهازیم بود. کلاس، آرایشگاه، دکتر، مهمونی، عروسی، سینما، پارک، مسافرت، تفریح، هرجا می رفتیم با هم بودیم. هیچ کس عادت نداشت ما را جدا از هم ببینه.

این 3-4 سالی که شاغل شده بود نسبت به قبل، کمتر پیش هم بودیم. اما هر وقتم می اومد اینجا با وجود خستگی، تا دمدمای صبح بیدار بودیم و حرف می زدیم و گزارش کامل از روزهای گذشته و

غش و ریسه رفتن از خنده.

وقتی پیش هم بودیم شادی را با تمام وجود حس می کردم. از صدای خنده های نصفه شب ما معمولا همه شاکی می شدن.

تمام مدتی که پیش همیم، مثل سریش می چسبه به من و از سر و کولم بالا می ره و منم دعواش می کنم.

یه جور خاص دوسش دارم. نمی دونم شاید بیشتر از یک خواهر. با اینکه اصلا بلد نیستم زبون بریزم و قربون صدقه کسی برم ولی یه بار براش مسیج زدم و گفتم: من فکر کنم اگر یه دختر داشتم اندازه تو دوستش داشتم.

  

از اون دست دختر هایی بود که تا اسم شوهر میومد، اه و اهش در میومد که شوهر چیه؟ من که هیچ وقت شوهر نمی کنم.

تمام خواستگارهای خوبش را رد می کرد. تا اینکه نمی دونم چی شد و جناب داماد چه وردی خوند که خانم یک دل نه صد دل عاشق شد.

اصلا فکر نمی کردم قضیه انقدر جدی باشه. اما یواش یواش همه چیز پیش رفت تا عید غدیر و بله بران.

باز به دلیل وجود پله، من نتونستم توی مراسم باشم.

البته بچه ام گفت: به بابام می گم مراسم خونه شما باشه. که من گفتم نه ایشالله مراسم بعدی.

قبل از اینکه مهمونا بیان زنگ می زنه به من که چی بگم؟ چیکار کنم؟ چه جوری باشم؟

تمام مدت بغضم را قورت می دم و نظر می دم و در آخر می گم: فقط خانم باش عزیزم.

وقتی مامان و بابا از مراسم برگشتن، مامان کمی فیلم گرفته بود. فیلم را می بینم و اشک می ریزم. اصلا برام قابل باور نیست.

نیم ساعت بعد زنگ می زنه. نمی دونم چرا قدرت نداشتم بگم مبارک باشه. با بغض می گم: پاشو بیا اینجا.

اونم سریع میاد و من باز می زنم زیر گریه.

دست خودم نیست الان هم از یادآوریش ..............

وقتی داماد زنگ م زنه. باز من نمی تونم تبریک بگم اما خود جوجه می گه: مهدیس هم تبریک می گه.

 

روز بعد از بس بغض کرده بودم و قورت داده بودم، گلو درد گرفته بودم.

بهش می گم: کوچولوی من تو را چه به شوهر کردن و عروس شدن؟؟؟!!!!!!!

 

هنوز داماد گرام را از نزدیک ندیدم فقط مدام دعا می کنم، وقتی دیدمش به دلم بشینه و ازش خوشم بیاد.

فعلا که ................

 

خودم می دونم مثل بچه ها حسودی می کنم و هرچی تو دلم بود را به زبون می اوردم. اما دیگه سعی می کنم اینجوری نباشم یا لا اقل به زبون نیارم.

هرچند که خیلی سخته.

............................................

توضیح:

اول اینکه آرزوی قلبی من هم برای این عزیز، خوشبختی و آرامشه و بس.

اگر گفتم مثل بچه ها حسودی می کنم. منظور بدی نداشتم. منظورم این بود که هنوز هم مثل دوران کودکی دوستش دارم و مثل این می مونه که عروسکی را که خیلی بهش علاقه داشتم و بهش وابسته شده بودم را، الان بخوان از من بگیرند و بدن به یکی دیگه.

یه حس وابستگی یا به قول یکی از دوستان، این حس ترک شدنه.




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................