"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۱٥ آذر ۱۳۸٦

یه اتفاقی دیشب پیش اومد که دوست دارم اینجا بنویسمش

 

مادر بزرگ مامانم 6 سال پیش فوت کرد. از اونموقع زیاد پیش نیومد که خواب اون خدا بیامرز را ببینم و گاهی اوقات هم اگر خواب می دیدم خیلی سطحی و گذرا.

تا چند شب پیش که خواب دیدم. خیلی قشنگ و واقعی بود و تصاویری که  دیده بودم توی ذهنم مونده بود. صبح که بیدار شدم مامانم را صدا کردم و تا اومدم خوابم را تعریف کنم مامانم گفت: خیلی عجیبه منم دیشب برای اولین بار یه خواب واضح از عزیز دیدم.

اول مامان خوابش را تعریف کرد، بعد من.

پیش خودم گفتم، یادم باشه هم فاتحه بخونم هم شب جمعه یه خیرات بدم.

 

شب شد. طبق عادت موبایل را خاموش کردم و مشغول فکر کردن شدم تا خوابم ببره.

15 دقیقه ای گذشته بود و من هنوز خوابم نبرده بود.

احساس کردم موبایل صدای ویبره داد!

گفتم نه حتما خیال کردم. من که موبایل را چند دقیقه پیش خاموش کردم.

به تلاشم برای خوابیدن ادامه دادم. نمی دونم چرا خوابم نمی برد انگار یه مانعی نمی ذاشت من بخوابم، که ........................

دوباره صدای ویبره شنیدم و هم زمان با صدا زیر پتو روشن شد. پتو را زدم کنار موبایل را برداشتم نگاه کردم، دکمه هاش را زدم تا مطمئن بشم خاموش شده.

موبایل خاموش بود. چشمام از تعجب داشت می ترکید. چون مطمئن بودم این صدا از موبایل در اومد در صورتی که موبایل خاموش بود و من اصلا عادت ندارم رو ویبره بزارم!!!!!!!

 

گفتم شاید این قاطی کرده، هرچند که در این دوساله سابقه نداشت اینجوری بشه.

برای اطمینان بیشتر و برای اینکه دیگه صدا نده، موبایل را روشن کردم یه مقدار صبر کردم یه خورده نگاش کردم. Normal ringer  پس روی ویبره هم نبود. هرچند که اگر روی ویبره هم بود امکان نداشت در صورت خاموش بودن صدا بده. حتی روی Alarm هم نبود.

دوباره خاموشش کردم. این دفعه گذاشتمش جلوی چشمم، روی بالش تا بتونم ببینمش. هرچند مطمئن بودم، دو دفعه قبل اشتباه نکرده بودم و لرزش و صدای ویبره، واقعی بود.

 

یک احساس ترس، از یه چیز مبهم را، به وضوح حس می کردم. دلم می خواست به یه نفر می گفتم که اینجوری شده. به خودم نهیب زدم: خجالت بکش دختر. اون همه ادعای شجاعت کجا رفت؟ اجازه نده قبول کنم که همش در حد ادعا بوده و بس.

اما دوباره تکرار شد و این دفعه نه تنها شنیدم با چشمام هم دیدم..........

برای چند ثانیه نور خیلی ضعیف و سبز رنگی روشن شد،Flash   یا چراغ قوه هم روشن شد، هم زمان با اینها صدای ویبره هم می داد...........

وای خدا......... یعنی چی؟......... خیلی عجیبه !......... شیطونه میگه پرتش کنم اونورا......

یکدفعه به ذهنم اومد که : من دیشب خواب عزیز را دیدم اما یادم رفت براش فاتحه بخونم.

بسم الله الرحمن الرحیم* الحمدالله رب العالمین*......................

فاتحه را خوندم.

توی دلم گفتم خدایا اگر این یه تلنگر بود برای یادآوری، دیگه موبایل صدا نده. اگر دوباره صدا داد دیگه ایندفعه باطری را از گوشی جدا می کنم.

 

ولی دیگه اون صدا و ....... تکرار نشد.

 

.........................................................................

ـ هنوزم برام جای سواله و تعجب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

ـ‌ من آدم خرافاتی نیستم

ـ شاید یکی دیگه همچین اتفاقی را برام تعریف می کرد بهش می خندیدم و براش دست می گرفتم

ـ شما هم  خواستید به من بخندید اشکال نداره. (هر چی عوض داره گله نداره)

ـ حالا که خندیدید (بی مزه ها) اقلا برام نظر بزارید تا نظر شما را هم بدونم.




نویسنده: mahdis - ۳ آذر ۱۳۸٦

 هانیل عزیزم من را به بازی کتاب دعوت کرد.

من از خوندن کتاب خیلی لذت می برم همچنین از خرید کتاب لذت وافری می برم و تا حالا هم خیلی خیلی کتاب خوندم اما متاسفانه دچار فراموشی شدم و اسم بیشتر کتاب ها رافراموش کردم یا اسم نویسنده های کتاب ها را فراموش کردم به همین خاطر از بین کتابهای زیادی که خوندم اسم چندتاشون را اینجا می نویسم که بیشتر اونها را چندین سال قبل خوندم اما تو ذهنم مونده اما از کتاب هایی که اخیرا خوندم چیز زیادی به یادم نمیاد. احتمالا حافظه کوتاه مدتم دچار آسیب شده.

حالا اسم کتاب ها:

ربه کا ............................. دافنه دو موریه

پیمان .............................. دانیل استیل

آخرین عشق....................... دانیل استیل   (هر سه کتاب را فکر کنم 8سال پیش خوندم)

یلدا ................................. م . مودب پور

یاسمین.............................. م . مودب پور

امانت عشق ........................ فریده شجاعی

وارث عذاب عشق ................. فریده شجاعی  (تا اونجایی که یادمه کتاب های تاثیرگذاری بودند)

دالان بهشت.......................... نازی صفوی   ( اگر نام نویسنده را اشتباه نکنم)

و بار دیگر مجنون ..................

راه های نفوذ .........................

هیپنوتیزم ............................. صمد ولیزاده

آئین زندگی ........................... دیل کارنگی

شفای زندگی .......................... لوئیز هی

در آغوش نور ........................ بتی جین ایدی

یه مدت هم شدیداعاشق کتاب های مریم حیدر زاده بودم، امکان نداشت کتابی از ایشون چاپ بشه و من فورا تهیه نکنم.

همون طور که گفتم متاسفانه الان دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه.

این دوستان را دعوت می کنم به بازی کتاب:

زیباترین گناه   یه دختری   کرامه حمید    فلفل بانو

 

 

 




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................