دو سه سال بود که خیلی دلم می خواست یکی از شبهای قدر برم مزار شهدا. تا امسال که ده دوازده نفر شدیم و تصمیم گرفتیم باهم دیگه، یعنی خانوادگی، شب 21 ماه رمضان بریم بهشت زهرا.

رادیوی ماشین روشن بود و دعای جوشن  کبیر از آن پخش می شد. گاهی باهم حرف می زدیم و گاهی هم به صدای رادیو گوش می کردیم وزیرلب دعا را زمزمه می کردیم، کمی هم شروع کردیم به شوخی کردن اما برای اینکه اون شب سنگ نشیم تصمیم گرفتیم خانم بشیم و به دعا گوش کنیم.

20 دقیقه مونده بود که برسیم، انگار هوایی سنگین فضای ماشین را پر کرده بود.

 فکرهای مختلفی به ذهنم خطور می کرد:

 

قبل از اینکه از در خونه خارج بشم طبق عادت نگاهی به آینه کردم و دستی به سر و صورتم کشیدم تا مشکلی نباشه ........................... فکر اینا کردم که یه روزی بدون خواست خودم منا از این در بیرون می برند و هیچ کس هم جرات نمی کنه نگاهی به صورتم بندازه و یه کم مرتبش کنه.

الان با این  ماشین و با این جمع وارد می شیم،  با پاهای خودمون .......................... اما یه زمانی با یک ماشین دیگه بدون اینکه نظر من را هم بپرسند منا داخل می برند.

شاید تو ماشین کسی همراهم باشه اما بالاخره تنهام می گذارند و دنبال کار خودشون می رند.

اون موقع من تنها چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخــــــــــــــــــــــــــــــه ......................

 

با این که می دونستم ( هر چند که دانستنم هم از سر نادانی بود) بعد از ساعتی از این در خارج میشم اما اضطرابی سر زده و غریب در وجودم رخنه کرده بود که یک زمانی می رسه هرچی فریاد کنم و بگم منا با خودتون ببرید هیچ کس صدای منا نمی شنوه.

 

از ماشین پیاده شدیم.

خیلی شلوغ بود.

شاید همین شلوغی و اینکه هر کسی به طرفی می دوید خودش یادآور محشر بود.

یه قسمتی از بهشت زهرا خیلی تاریک و ساکت و خلوت بود با هزاران قبر غریب و تنها.

اما قسمتی که شهدای گمنام بودند خیلی شلوغ بود و کاملا روشن. نوار مداحی از بلندگو پخش میشد. روی هر قبری یک شمع روشن بود. بعضی ها خانوادگی و بعضی ها هم تنهایی کنار یه قبرنشسته بودند. چند دقیقه یکبار اسفند دود می کردند و بین مردم می چرخوندند.

بعضی ها که سردشون بود رفتند داخل چادر اما من و دوستم دلمون نیومد اون محیط زیبا و روحانی را ترک کنیم و اولین جایی که خلوت بود کنار مزار شهید گمنامی نشستیم.

انقدر محیط روی من تاثیر گذاشته بود که سریع یه قطره اشک از چشمم سرازیر شد و از اون شهید خواستم اون دنیا به دادم برسه.   

فضای بسیار دل نشینی بود. تجربه خیلی قشنگ و شیرینی بود. از بودن در اون جمع لذت می بردم. هر کسی اونجا برای خودش عالمی داشت. همه جور تیپ و قیافه ای را اونجا می تونستی ببینی کسانی که اگر می خواستی سطحی نگر باشی باورت نمی شد اینها هم شب قدر توی این سرما این همه راه را طی می کنند تا اینجا باشند.

مراسم تا ساعت 3 طول کشید. هوا خیلی سرد بود ولی انقدرتجربه متنوع و قشنگی بود که به سرما خوردگی بعدش می ارزید.

توانایی دستام حتی برای نگهداشتنن کتاب در برابر اون سرما کم شده بود وخیلی هم گرسنه بودم.

موقع خارج شدن از در بهشت زهرا خدا را شکر کردم که یکبار دیگه به من مهلت داد تا از اون در بیام بیرون.

 

 

.................................................................

 

ــ این روزها که دلفین ها هم خودکشی می کنند، چه انتظار از انسان هایش؟

ــ این روزها جدول حل کردن هم سرگرمی خوبیست.

ــ این روزها دل بستن ریسک بزرگی ست.

ــ این روزها وجدان داشتن هنر بزرگی ست.

ــ این روزها ................ !