وقتی یه خواب تلخ و عذاب آور می بینی، خیس عرق میشی، یه عالمه اضطراب و غم بهت هجوم میاره

دوست داری گریه کنی، اما نمیشه

دوست داری داد بزنی، اما نمیشه

بعد انگار که کسی داره صدات می زنه از خواب می پری دوروبرت را نگاه می کنی

بعد متوجه میشی که همه اینها خواب بوده و دروغین

وای که چقدر خوشحال میشی یه نفس راحت می کشی و بعد هم خدا را شکر می کنی که این اتفاق ها حقیقی نبوده و خواب و رویایی تلخ بیش نبوده.

 

شب شده و تو راحت خوابیدی، داری یه خواب خیلی شیرین می بینی

اوج لذت و شادی

یه دنیا هیاهو و اشتیاق

یه دنیا پر از آرزوهای برآورده شده

از خوشحالی زیاد نمی دونی چی کار کنی بخندی؟ بدوی؟ یا فریاد بزنی و به همه بگی دیدید آخرش نتیجه صبر کردنم را گرفتم و بالاخره به آرزوم رسیدم

همه چیزها را قشنگ می بینی

همه شادی ها را تو، تنهایی در آغوش می گیری

اما یه لحظه یه اتفاق زشت و منفور تو را از خواب بیدار می کنه

چشمات را می بندی شاید ادامه رویای شادت را ببینی. شاید دوباره غرق خوشی و لذت بشی.

ولی هیچ کدوم فایده نداره.

زندگی و سرنوشت را که نمیشه گول زد و تغییر داد.

اون موقع است که غم عالم به سر می ریزه و متوجه میشی هنوزم که هنوزه، همونه که بوده.

چقدر زیاد حالت گرفته میشه وقتی می فهمی همه اینها یه خواب بوده.

حالا دیگه هرچی تلاش می کنی به رویای شیرینت بپیوندی فایده ای نداره.

 

چـــــــــــــــــــــــــــــــه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد !

 

 

 

---------------------------------------------------------------

 

بچه که بودم وقتی شنیدم آدمی به یک بچه گربه هم عادت می کنه، هم خندیدم هم تعجب کردم. آخه مگه میشه آدم به بچه گربه عادت کنه.............

چند وقت پیش وقتی یک لاک پشت مهمون خونمون شد من کلی غر زدم که این چیه آوردین تو خونه ؟ من از حیوونا بدم میاد (یه وقت خدایی نکرده فکر نکنید می ترسما ) گلاب به روتون وقتی کار بد می کرد من کلی حالم خراب میشد. نزدیک 6 ماه توی خونه و توی حیاط نگهش داشتیم. تا چند روز پیش که رفتیم شمال. لاکی بدبخت را هم گذاشتیم عقب ماشین تا یه آب و هوایی عوض کنه. بماند که انقدر شیطون شده بود که سه تا پلاستیک و یک کارتون را پاره کرده بود و اومده بود بیرون و توی صندوق عقب برای خودش قدم می زد.

 

یک روز بعد از ظهر که رفته بودیم جنگل های سنگاچین، قرار شد توی جنگل بزاریمش و بریم. با اینکه خیلی از ریختش بدم میومد ولی دلم نمیومد اونجا بزاریمش. می گفتم توی جنگل های نزدیک خونه بزاریمش تا شاید دفعه دیگه که اومدیم ببینیمش.

 

این داستان عادت به لاک پشتی بود که ازش بدم میومد................... خدا به داد برسه وقتی که ............