"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

خدایا می دانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است و از لحظه ای که به دنیا آمده ام نام تو را در گوشم خوانده اند و یاد تو را بر قلبم گره زده اند.

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد تو او را خراب کردی.

خدایا به هر که و به هر چه دل بستم تو دلم را شکستی.

عشق هر کسی را به دل گرفتم تو قرار را از من گرفتی.

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم در سایه امیدی

و به خاطر آرزویی برای دلم امنیتی به وجود آورم

تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفان ها وحشت زای حوادث رهایم کردی

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیر امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامشی و امنیتی در دل خود احساس نکنم ...

تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا کسی امید نبندم و جز در سایه توکل به تو آرامش و امنیت احساس نکنم

... خدایا تو را بر همه این نعمت ها شکر می کنم.

 

فرازی از مناجات شهید چمران

..........................................................................

 

زیبا فرشته ای یه بار به من گفت: عاشق های حقیقی هیچ وقت به هم نمی رسن چون خدا نمی خواد بنده ش جز خدا عاشق کس دیگه ای باشه و وجودش به معشوق وابسته بشه و کل زندگیش بشه معشوق/

نوشته های بالا تاییدی بود بر گفته ی او که خیلی به دلم نشست و دلم خواست اینجا بنویسم تا شما هم بخونید.

ـ چقدر قشنگ بلدم برای دیگران روضه بخونم و خودم عمل نکنم.!

ـ شب ها که می خوام بخوابم کلی موضوع برای نوشتن میاد تو ذهنم ولی صبح که بلند میشم همشون پریده. ( خدا به شما رحم می کنه)

ـ ای کاش محبوب آرامش گذشته را به من باز گرداند.

ـ یه چند روزی مهمون کوچولو داشتم یه دختر کوچولو با موهای بلند با کلی عشوه های دخترونه. کاراش خیلی بامزه بود.

 در این چند روز به این مسئله پی بردم که دنیای دختر ها و پسرها حتی از بچگی ٬ دو تا دنیای کاملا متفاوته که توی سن کم هم نمی تونن با هم بسازند و مدام با هم کل کل می کنند.

 بعد از سالها من بیچاره را به خاله بازی وادار می کرد.

داشتیم با هم فیلم می دیدیم ازم سوال کرد: این پسره عاشقه یا دیوونه س؟

گفتم: دوتاش!

گفت: خوب چرا خودشا می کشه بره به دختره بگه که دوسش داره ؟

مونده بودم چی جوابشا بدم......... گفتم بیا یه فیلم دیگه ببینیم. تقاطع خوبه؟

آره

نیم ساعتی از فیلم گذشت. سرشا با خوراکی گرم کردم.

ذهن پرسش گر دوباره شروع کرد به سوال کردن.

گفت: این دختره که ازدواج نکرده چرا نی نی دار شد؟

.

.

.

.

.

مجبور شدم این دفعه دیگه خودم را بزنم به خواب

                                            




نویسنده: mahdis - ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

اول می خوام صمیمانه تشکر کنم از دوستان خوبم که در پست قبلی برام کامنت گذاشتند و نظراتشون را برام نوشته بودند. دلم می خواست در این پست نظر خودم را در مورد تک تک نظرات دوستان می گفتم اما یکی اینکه وقت گیره و یکی دیگه هم اینکه بحث تکراری میشه و از حوصله دوستان خارج.

دوستان گلم بدونند که نظرات همشون برای من قابل احترامه چه موافقین٬ چه مخالفین و هزارن بار سپاس و تشکر که من را با نظراتشون آشنا کردند.

بعضی ها منظور من را یه کم اشتباه متوجه شده بودند همانطور که گفتم من از این ناراحتم که بی عفتی و بی غیرتی داره امری عادی میشه.

به مرور و شاید به فاصله سریعی از ابهت واژه  مرد کاسته میشه.

این موارد و یکسری دیگر از موارد برای من رنج آوره.

هرچند که می دونم  مشکل جامعه ما به همین موارد ختم نمیشه و بسیاری از مسائل وجود داره که جامعه درگیرشه.

-------------------------------------------------

چند روزه به این بیت زیاد فکر می کنم:

 

*هر که در این جام مقرب تر است

                                   جام بلا بیشترش می دهند *

 

البته امیدوارم که برای ما هم اینطور باشه.

 

دیروز خیلی به هم ریخته بودم که این sms  اومد:

تاریک ترین دقایق شب نزدیک ترین دقایق است به سحر

 

کتاب دعا باز می کنم بخونم٬ شاید آروم بشم صفحه ای که باز می کنم نوشته:

و سلام خدا بر آنان به خاطرآنکه صبر و شکیبایی نمودند.

 

حدیثی می شنوم از امام علی (ع):

در اوج سختی٬ فرج نزدیک است.

 

فال روز را در روزنامه ایران می خونم که نوشته:

دوران سختی را می گذرونی اما بدان که این آزمونی ست که باید آن را پشت سر گذاری تا بتوانی به موفقیت های بسیاری برسی.

 

و این را خودم هم می دانم که این آزمونی ست بسیار سخت٬ فقط خدا کنه بتونم سر بلند بیرون بیام٬ خدا کنه توانم را از دست ندم٬ توان امروزم از دیروزم خیلی کمتر شده انگار هر چه سریع تر دارم به انتهای کوچه بن بست می رسم٬ هر چند که قدم هایم را کند بر می دارم تا دیرتر به انتها برسم اما دستی نامرئی مرا به جلو هل می ده.

گفتمت كه تو سلطان خوب روياني * بجاي سبزه تو از خاك خوب روياني

هزار يوسف زيبا برآيد از هر چاه * چو چرخه و رسن حسن را بگرداني

ز بس رونده جانباز جان شدست ارزان * بعهد عشق تو منسوخ شد گرانجاني

چه داند و چه شناسد نواي بلبل مست * كلاغ بهمني و لك لك بياباني

شمس تبریزی

 




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................