"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٥ بهمن ۱۳۸٦

میدونی اوج رفاقت کجاست؟ ... اینکه به یاد رفیقی باشی که به یادت نیست ... ببین من الان اوج رفاقتم

Happy Valentine Day My Dears

 

 




نویسنده: mahdis - ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

ماه من غصه نخور, زندگی جزر و مد داره دنیامون یه عالمه, آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور, همه که دشمن نمی شن همه که پر ترک, مثل تو و من نمیشن

ماه من غصه نخور, مثل ماها فراوونه خیلی کم پیدا میشه کسی, رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور, گریه پناه آدماست ترو تازه موندن گل, ماله اشکه شبنماست

ماه من غصه نخور, زندگی بی غم نمیشه اونیکه, غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماه من غصه نخور, خیلیا تنهان مثل تو خیلیا, با زخمای زندگی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور, زندگی خوب داره و زشت خدا رو چه دیدی شاید, فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور, زندگی بی غم نمیشه اونی

..............................................

این شعر را یه جا خوندم خیلی خوشم اومد بعد هم دوست داشتم اینجا بنویسمش.




نویسنده: mahdis - ٤ بهمن ۱۳۸٦

 

متاسفانه:

عزاداری این روزها حال و هوای سال های قبل را نداشت. اینجا که خیلی ساکت بود. شب عاشورا با دخترعمو ها رفتیم بیرون هیچ خبری نبود دو ساعتی دور زدیم و برگشتیم.

روز عاشورا هم با خاله خانم (خاله خانم ما جوونه ها) رفتیم بیرون. هیچ خبری نبود. توی ماشین زیارت عاشورا خوندیم منتظر شدیم مراسم ظهر روز عاشورا را ببینیم. یه کم دیدیم و برگشتیم.

 

آرزو مندانه:

خدا کنه سال دیگه محرم اینجور نباشه.

 

بیشتر این روزها با کربلا صحبت می کردیم. خوش به سعادتشون که این روزها اونجا بودند و به سلامتی هم برگشتند و با تعریفاشون دل ما را بردند.

وای که چقدر روز عاشورا اونجا قمه می زدند فیلم هایی که گرفته بودن را دیدم کلی وحشت کردم.

 

مرموزانه:

هر سال عاشورا تاسوعا یک شخص مرموز خیلی فکرما مشغول می کنه.

دوست دارم هرچه زودتر به جواب برسم.؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!!!

 

متمدانه:

توی ماشین نشسته بودیم نزدیک هیئت. یه ماشین پر از دختر اومد رد شد جالب بود که نذر داشتن به پسرهایی که بیرون برای تماشا ایستاده بودند 1 ساندیس می دادند.

 

باز هم متاسفانه:

یکی دو ماه اخیر 3 نفر از دوستام مادربزرگشون را از دست دادند. 3شنبه شب یکی از همسایه هامون که 36 سال سن داشت از دنیا رفت.

4شنبه پدر یکی از دوستان نزدیکم فوت کرد. خیلی متاثر شدم . شب که اومدم خونه بهش زنگ زدم کلی پای تلفن با هم زار زدیم. این موقع ها آدم نمی دونه چی بگه، زبون قاصر میشه.

اما خدا این موقع هاخیلی من را کمک میکنه انگار یک نفر بهم می گفت اینا بگو شاید آروم بشه. خیلی وقت ها خدا این قدرت را به زبونم می ده که سپاسگزارشم.

آخر صحبتمون دیگه دوستم به من می گفت حالا تو هم ناراحت نباش اینجوری نکن خدا بزرگه، برامون دعا کن.

حال خوبی نداشتم.

ولی من واقعا معتقد شدم که بعضی ها می گن: خاک سرده.  چون بعد از خاکسپاری که باهاش صحبت کردم کلی آروم شده بود. نسبت به روز قبل زمین تا آسمون فرق کرده بود.

 

خدایا نصیب نکن.




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................