"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٠ دی ۱۳۸٦

مدتی مدید است آسمان خانه ام ابریست.

یاد ما نمی کند باد هم

یاد آسمانم نمی کند

همچنان ابر است.

شادی می آید            سرکی می کشد از پنجره

زود فرار می کند

یک پا و صد پا قرض می کند.

 

دیر زمانی است خاطراتت، یادت

جا مانده اینجا

گویا خیال نداری سراغشان بیایی

امانت داریم خوبست

روی چشم نگه داشته ام هنوزهم

فکر بازی در سر دارم،        بازی مبادله

خاطرات مال تو                  تو مال من

و تو لبخندی می زنی

که من، هنوز هم زیاده خواهم

اما گویی نام بازی آمد و من رویا پرداز شده ام

لحظه ای نسیان آمد به سراغم

مرا ببخش

باز تکرار می کنم      باید که یادم باشد

تو را من سپردم به خدا.

شیرین بود گر تو را هم به این آسانی

                                                     می بردم از یاد

 

تو گفتی که من کوه صبرم

و دائم استوار

کاش بودی و می دیدی

کوه هم گاهی ریزش می کند

و چه سهمگین و هولناک است ریزش کوه

کاش می دانستی برخی کوه ها از کاهند و بس

کوه من کاه بود و به بادی بند

آتش زدی و خاکستری سرد ماند از من

افسوس که نگاهم می کنند

و می گذرند

 




نویسنده: mahdis - ۱٤ دی ۱۳۸٦

همیشه اعتقاد داشتم و دارم که یکسری حریم ها برای هرکس، به ویژه من وجود دارد.

که هیچ وقت اجازه نمی دم کسی پاشا از گلیمش بیشتر دراز کنه و وارد حریم من بشه.

از بی ادبی و حرمت شکستن متنفرم.

از خیلی چیزها.......................

تلخه ولی حقیقته که یه نفر پیدا میشه که خیلی راحت می خواد وارد حریم تو بشه

اما خدا را شکر که انقدر جذبه داشتم که حساب کار بیاد دستش و بفهمه که من با بقیه فرق دارم.

خدا جونم همه مردم ( اول خودم ) بالاخص جوون ها را به راه راست هدایت کن.

خدایا چی میشد یه دنیایی داشتیم بدون پلیدی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!




نویسنده: mahdis - ٦ دی ۱۳۸٦

روی گل شما به سرخی انار

شب شما به شیرینی هندوانه

خنده ات مانند پسته

عمرت به بلندی یلدا

..........

محفل آریایی تان طلایی

دل های تان دریایی

شادی ها تان یلدایی

مبارک باد این شب اهورایی

 

(این از تبریک شب یلدا.)

وای که یک وقتایی از دست این دخترها و خانمها و کارهای عجیب غریبشون شاخ در میارم.

دیروز کلاسمون زود تعطیل شد و اومدیم با بچه ها دور یه میز نشستیم و از این ور و اونور گفتیم.

نمی دونم چرا انقدرکلافه بودم. اصلا حوصله اونجا موندن را نداشتم. انگار دربی پز دادن شروع شده بود. این می گفت تموم میشد اون یکی شروع می کرد. من هم با لبخند نگاهشون می کردم و برای ساکت نبودن تیکه کوتاهی می گفتم به نشان اینکه بگوشم.

نمی دونم یا من پیر شدم که دیگه حوصله پز دادن و پز شنیدن ندارم یا استثنا دیروز حوصله نداشتم. یا شاید هم من بد برداشت کردم و اصلا اون حرفا پز حساب نمی شدن.

ولی فکر نمی کنم مردها زیاد اهل پز دادن باشند (این همه بدیشون را گفتم یه بار هم ازشون تعریف کنم با ما بد نشن) هر چند مردای این زمونه انقدر تغییر کردن که بعید نیست پز دادن هم به محسناتشون اضافه شده باشه.

به هرحال بی خیال.

 

عید غدیر مبارک

 

التماس دعا




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................