من از تنهایی می ترسم

عجب جمله قشنگی گفت این نسرین خانم.شاید برای اولین بار بود که با دیدن یه برنامه تلویزیونی پا به پاش اشک ریختم آخه اون حرف دل منو زد.

شاید گفتنش اینجا درست نباشه اما من از تنهایی و تنها موندن می ترسم

از اون زمانی که کسی دورو برم نباشه تا من بهش غر بزنم باهاش درد دل کنم باهاش قهر کنم باهاش آشتی کنم باهاش یکی به دو کنم باهاش بگم و بخندم

آره ؛ منی که ابروما بالا می گیرم و کمرمو می دم جلو و با یه لحن قاطع و سرشار از اعتماد به نفس می گم که: از هیچی نمی ترسم و آدم باید روی پای خودش وایسه، وای به حال زنی که زندگیش را محتاج یه نفر دیگه ست ..............

آره منم می ترسم از تنها موندن از بی همصدا خوندن

از روزهایی که انتظارم را می کشند تا من را در این روزگار نامرد بیازمایند،

و روزگار با زهر خندی شاهد جدال من با سرنوشت باشد          ازاون روز می ترسم

این فکر کردن به آینده بعضی وقتها ول کن من نیست اصلا حوصلش را ندارم اما اون زبون نفهم منا ول نمی کنه.

اما اگر می خوای حقیقتا بدونی

 

من از هیچی نمی ترسم           هیچی

 

اگر می گی من ضعیفم کم طاقتم بی صبرم جاهلم صغیرم مسکینم مستکینم

حرفی نیست

 

اما من یه خدا دارم

که از هر عیبی بری ست از هر کبیری اکبر، از هر عظیمی اعظم، از هر رحیمی ارحم، از هر کریمی اکرم، و خلاصه انقدر بزرگه که تو جملات من به هیچ عنوان نمی گنجه

اون اجازه نمی ده بنده ش تنها بمونه اون از مادر به فرزند برای بنده ش مهربون تره اون از خودمون برای خودمون دلسوزتره

پس جای شک نیست که من از هیچی نباید بترسم

جز اعمال بدم و چند تا مورد در گوشی دیگه

 

آخ که جاتون خالی چه زیارتی کردم مشهد چه صفایی داشت شب و روزهای حرم نماز جماعتهای حرم نماز جماعت داخل صحن کنار ضریح اون زمانی که زیارت نامه می خوندم و به ضریح نگاه می کردم اون موقعی که به امام رضا گفتم آقا اگر حاجتم را هم ندی من حاجت روا از پیشت میرم  اون زمانی که خطبه عقد دختر و پسر جوون خونده شد و اون دوتا به کمترین امکانات قانع شدن اما ترجیح دادن اونجا به هم محرم بشن اون زمانی که مسلمین لندن و کانادا به شیوه خودشون زیارت می کردن اون زمانی که هندی های مسلمون به زبون خودشون آقا را مدح می کردند و دیوانه وار به سرو سینه می کوفتند اون دختر پوشیه زنی که با آقا درد دل می کرد و با صدای حزینش اذن دخول می خوند

هر ساعت و هر لحظه اونجا برای خودش خاطره ای بود