"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

زهر عشق..................

درد عشق...................

زخم عشق.................

داغ عشق..................

زجر عشق..................

و...............................

لعنت بر اين عشق............

لعنت خدا بر اين عشق زمينی...............

 

اگر موافقی بگو آمين




نویسنده: mahdis - ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

از یک اتاق تاریک و وحشتناک میام بیرون     اینجا اتاق من نیست

یک مرد کت و شلوار مشکی پوشیده قد بلند روبروم ظاهر میشه   

 اون تو نیستی      نمی دونم نمی فهمم

یک چیزی تو دستشه یک چیز سیاه یک چیزی مثل یک اسلحه

اونا گرفت رو به من، می خواد چی کار کنه؟ می خواد راحتم کنه از همه چیز؟ نقطه پایانی بر خط سیاه زندگیم؟ !!!!!!!!!!!!!!!!

چشم هایم را می بندم فکر میکنم فکر می کنم فکر می کنم ففففففففففففففففففففففففککککککککککککککککرررررررررررررررر

نه ، فکر نه .دیگه فکر نمی کنم. بدترین کار عاقلانه دنیا فکر کردنه، اون هم به گذشته

اون داره آماده شلیک میشه

اما من چی، آماده ام؟ نه ‍! آره ! نمی دونم

یک صدا بوووووووووووووووم

دست هایم را می برم بالا

صبر کن یک لحظه

سرم را بین دستام می گیرم

وااااااااااااااااااای چه صداهای عجیبی وچقدر وحشتناک

1          2          3

و شلیکی مهیب

جرات نمی کنم چشمهایم را باز کنم تلاش می کنم اما نمیشه چقدر سخته چقدر سنگینه

تمام توانم را به کار می گیرم

به سختی چشمهایم را باز می کنم

اینجا هیچ تغییری نکرده هنوز همه چیز مثل قبله و هیچ اتفاقی نیفتاده

مثل اینکه یک فرصت دیگه دارم اما تو این فرصت کوتاه هیچ کاری نمی تونم انجام بدم

اون دوباره داره آماده شلیک کردن میشه

باز اون صدای بلند و وحشتناک توی گوشم می پیچه

اما هنوز هم من زنده ام

چندین بار این اتفاق تکرار میشه

ولی من هنوز زنده ام                    هنوز..............................

جالبه

اون از کشتن من ناامید شد

مثل اینکه اون هم فهمید من حالا حالا باید بمونم، ببینم، بسوزم، بسازم، بقهمم، بشنوم، بگریم، بنالم، بگذرم،

و صبر کنم

 




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................