دلم گرفت از بی سرانجامی از بی انتهایی این سرگشتگی

از بغض های محبوس در حنجره ، خاکستر شدم

اما کسی ندید سوختن ذره ذره وجودم را

کسی ندید این آتش فشان پر هیاهو اما مسکوت را

کسی نشنید فریاد دلم را

کسی امتداد نگاه مرا نخواند از چشمهایم

کسی برق اشک را در تاریکی در چهره ام ندید

کسی تلاشی نکرد برای تعبیر سکوتم

مرا فهميد و بس، فقط خودم وخدا

تونيزبه او توكل كن و بي خيال شو