"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢۸ آبان ۱۳۸٤

می دونی یه جیزی هست که خیلی برام عجیبه!و یه سوالی تو ذهنم هست که هیچ جوابی براش نیافتم. نمی دونم میشه صورت مساله را پاک کنم یا نه؟

 

چرا هر چی بدبختی  و مشکله مال آدم بدبخته؟

شنیدی که می گن هرچی سنگه واسه پای لنگه؟

نمی دونم این ضرب المثل را قبول داری یا نه؟ اما من به جایی رسیدم که بدجور قبولش دارم.

البته اینم قبول دارم که هر آدمی به اندازه موهای سرش مشکل داره. اونی هم که فکر می کنی بی مشکله و عجب دل خوشی داره مطمئن باش که..........

اما یه نفر که خیلی برام عزیزه بدجور با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم می کنه وفقط برای من درد دل می کنه و خیلی سخته که یه نفر برات درد دل کنه اما هیچ کاری از دستت برنیاد جز  دعا .

اون به حق همه خوب بوده به همه کمک کرده هیچ کسی را نرنجونده اما از وقتی چشم باز کرده یا اقلا از زمانی که من عقلم رسید و فرق خوشی وناخوشی را فهمیدم مشکل و دردسر پشت سر هم براش باریده.

نمی تونم تک تک گرفتاری هاش را اینجا بگم(به دلایلی) اما آخریش که داره دیوونم می کنه اینه که، اونی که دلش مثل دل یه بچه می مونه یه نفرا با ماشین زیر گرفته اونم یه پیرزن 90 ساله.سرعتی هم نداشته با 60تا سرعت داشته میرفته شب قبل این حادثه هم خونه ما بود. صبح زود وضو گرفت و رفت تا به وقت دکترش برسه در حال ذکر گفتن بوده که اون حادثه شوم اتفاق می افته. پیرزنه هیچیش نبوده، فقط برای اینکه خیالش راحت بشه اونا میبره بیمارستان دو ساعت بعد خبر میدن که اون بنده خدا فوت شده.

نمی دونم می فهمی چه حالی شده؟                   هرچند که درکش خیلی سخته.

 می گفت وقتی بهم گفتن غش کردم.   وقتی به هوش اومده با اون حال نزار تک و تنها و بی کس میره کلانتری. اون نامردها هم بازداشتش می کنند از چیزایی که توی یک شب بازداشت دیده بود تعریف می کرد ، مو بر بدن آدم راست می شد از زنهای فاسدی که ..............

انقدر حالش بد شده بود که زندان بان دلش به حالش می سوزه واز اون سلول می بردش تو کتابخانه. می گفت تاصبح چشم روهم نذاشتم ، فقط ذکر گفتم  و قران خوندم و برای اون خدا بیامرز دعا کردم.

پزشکی قانونی علت فوت را کهولت سن و سکته قلبی اعلام کرده بود.

اما چند روز بعد علت مرگ را شکستگی استخوان اعلام کرد. حالا معلوم نیست خانوادش کاری کردند که نظر پزشک قانون عوض شده یا ..........

 

اون بدبخت انقدر شوکه شده بود که اصلا تو حال خودش نبوده. حالا خانوادش بعد از 20 روز زنگ زدن گفتن مادرمون کلی طلا داشته امابعد از فوت طلا ها را به ما ندادن. حالا منظور از این حرف چی بوده خدا عالمه.

آخه به یه همچین آدمای نفهمی آدم چی می تونه بگه؟ خدا نصیب نکنه شاید هم من نمی تونم اونها را درک کنم.

می گفت گفتم هرقدر طلا داشته بگید هزینه ش را پرداخت می کنم.

 

ای کاش یه خورده خودشون را جای این بدبخت میذاشتن. اون بنده خدا که عمر خودشا کرده بوده این هم که تقصیری نداشته و عمدی در کار نبوده.

نمی دونم مرده خوری هم مزه داره؟

هیچ کس از اطرافیان از این قضیه اطلاع نداره جز من. ای کاش کاری از دستم بر می اومد.

این نیز بگذرد.                    اما خدای بی کسان هم مهربونه.

 




نویسنده: mahdis - ۱٤ آبان ۱۳۸٤

عید فطر بر شما مبارک.

 

دریغا که مهمونی فرشته ها زود به انتها رسید و باز ما موندیم و بی پناهی.

چه ماه خوبی بود. چقدر رنگ و لعاب گناه این یک ماهه کم رنگ شده بود. چقدر دلمون به خدا نزدیک شده بود و چه احساس شیرینی بود این احساس خدایی.

خدایا چه جوری ا0ز بنده هات پذیرایی کردی؟ میدونم تو بهترین و مهربونترین میزبانی.

خدایا فریاد العفو ما را به اجابت رسوندی؟ خدایا روزه داری ما را پذیرفتی ؟ خدایا سرنوشت یک ساله ما را خوب رقم زدی؟ خدایا دعاهامون را مستجاب کردی؟

امن یجیب المضطر......... ما را پاسخ دادی؟

یعنی لیاقتشا داشتیم ما بنده های ناسپاس؟!!!!!!

نمی گم ماهایی که این یک ماه را نخوردیم و نیاشامیدیم، بنده های خیلی خوبی بودیم و باید سرمونا بالا بگیریم و مهر بندگی و سربلندی روی پیشونیمون را به همه نشون بدیم. اما بودن کسانی که تو این ماه هم دست از گناه های بزرگ برنداشتند. بهش گفتم بی چشم و رو کاش ذره ایحیا داشتی که اقلا جلو چشم من این کارا نمی کردی. من بنده ام و خیلی حقیر و خیلی چیزا یادم نمیره و از ذهنم پاک نمیشه، هرچند اونی که خداست شاید ببخشه. البته شاید.

 

اما امروز که ماه رمضان تموم شد چه روز بدی بود باز فاصله ها زیاد شد، دلتنگی ها شروع شد. روز از نو و آوارگی بنده ها ازنو.

می گن روز عید خدا به روزه گیرها عیدی میده و خدای من انقدر مهربونه که می دونم اون دوتای آرزوی بزرگ منا حتما براورده می کنه. آخه این یک ماهه خیلی ازش خواستم که جایزه منا خودش بده. می گن از خدا خواسته بزرگ بخواه،من خواستم و او انقدر رحیمه که دلش نمیاد دل بنده شا بشکونه. خدایا حالا من منتظر جوابم ................... نا امیدم مکن.!

 




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................