"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۱٦ تیر ۱۳۸٤

اخه من چه کاری می تونم برای کسی انجام بدم که به اندازه یه دنیا با من فاصله داره. من به آدمهایی که کنارم هستند هم نمی تونم کمک کنم چه برسه به اون خدا بیامرز. خدایا تو بگو چه کمکی؟ چه کاری از دست من بر میاد؟ من چه کاری می تونم براش انجام بدم؟ من خیلی تنبلم می دونم اما این دفعه  واقعا نمی دونم باید چه کار کنم.

خودم خواستم خوابشا ببینم و دیدم. وای نمی خوام دوباره اون صحنه را بیارم جلو چشمم.

خدایا اون از من کمک می خواست اما من نتونستم کمکش کنم آخه چه جوری؟

اون از کسی حلالیت می خواست که من نمی تونم بهش زنگ بزنم، اگر زنگ بزنم فکر می کنند این یه بهونه ست برای.......... و شاید هزار فکر دیگه. شایدم اصلا فکری نکنند.

 

من دوباره هم خواب اون خدا بیامرزا دیدم اون از یه بلندی خودشا اویزون کرده بود.

نمی دونم این خواب چی بود!!!؟ اون کمک می خواست؟ حلالیت می خواست؟ آخه اون دستش از این دنیا کوتاست. اما من چی؟

اون خرمایی را که به نﯽتش گرفتم حتی یه دونشم نخوردم حتی وقتی روزه بودم بااون افطار نکردم، اما مثل اینکه قسمت نبود اون خرما ها برای اون خیرات بشه.

تنها کاری که براش کردم این بود که براش« الرحمن» خوندم، خوندم و اشک ریختم، خوندم و زار زدم.خونم و سوختم.

منم  یه روزی مثل اون زیر خروارها خاک می خوابم و به کمک و دعای زنده ها نیاز دارم. یعنی کسی می تونه کمکم کنه؟ یعنی کسی بمن فکر می کنه؟

نه................. فقط اونه که می تونه کمکم کنه، البته اگر بخواد. ولی اون خیلی مهربونه به امید خودش که دستما بگیره.

اما من خیلی میترسم خیلی خیلی خیلی.

 

 




نویسنده: mahdis - ٢ تیر ۱۳۸٤

 

اگر بشکنه تمام وجودت خرد میشه.اگر بسوزه تمام وجودت خاکستر میشه. اگر بگیره آسمون چشات بارونی میشه. اگه بلرزه صدای غرش اون تا عرش آسمون میره و عرش کبریایی را به لرزه میندازه.

می دونی از چه مکان مقدسی حرف میزنم،میدونی از گنجه ای حرف میزنم که هیچ کس جز خودت نمی دونه توش چی پنهون شده . از صندوقی که خیلی چیزها یا کسان ارزش ورود به اونا ندارن. از اون کلبه ای که اگر بخوای می تونی بی نهایت انسانهای پاک را توش جا بدی. از اون مزرعه ای که می تونی بی نهایت توش بذر شادی و صفا بکاری.

زندگی اینا بهم ثابت کرده که خیلیها ارزش داخل شدن حتی سرک کشیدن به صندوق دل تو را ندارن.جای مقدس ایه جایی که اولین کسایی که واردش میشن، خدای آسمونه و خدای زمینی.

دلت میاد این مکان پاکو اسمونی را آلودش کنی. دلت میاد به هرنالایقی اجازه ورود بدی. دلت میاد انقدر بهش سر نزنی که غباری از غم تیره و تارش کنه. دلت میاد نقطه های سیاه کینه و نفرت و رشک و کدورتا روش حک کنی.یه نقاشی زیبا روش بکش که رنگ عشق داشته باشه.

براش ارزش قائل شو.یه قفل ازنوع اعلا با یه دزدگیر همه کاره روش نصب کن وهرچند وقت یکبار به دکتر اسمونی نشونش بده، تا از سلامتش مطمئن بشی. بدون که اگر خراب بشه تعمیرش خیلی هزینه بر و وقت گیره.

پاک کن اون نفرت های مچاله شده را. پاک کن اون کینه های چند سالهرا.

از خدا بخواه صیقلش بده. از خدا بخواه کمکت کنه که هر کسی واردش نشه.

آزادش کن از قید و بندهای دست و پاگیر زندگی.آزادش کن از رنگ و ریا،حسرت،حسادت،بدبینی،بی اعتمادی،دلخوری،.............

اجازه بده خوبیها بدون اجازه واردش بشن وبدی ها هر چه زودتر بدون اجازه و معطلی ازش خارج بشن.

اون موقع ست که خود خدا با تمام عظمت و مهربونیش وارد دلت میشه و دست نوازشی به اون می کشه و از تموم عالم و آدم بی نیازت می کنه.

آرزو دارم غرق خوشبختی رسیدن به آرزوهایت باشی.

*********این جا مکان عشقه

توقف کینه مطلقا ممنوع*********

 

 

تویی که شاید بخونی وقتشه، دزدگیرا وصل کن و دیگه با بی اعتمادی به من زنگ نزن.

 




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................