"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ۱٢ مهر ۱۳۸۳

 

وقتي كه وينستون چرچيل براي دومين بار از مقام نخست وزيري انگلستان استعفا كرد.ازاو دعوت شد تا براي دانشجويان دوره ليسانس دانشگاه اكسفورد سخنراني كند.او در حالي كه لباس رسمي، كلاه مخصوص عصا و سيگار برگ به دست داشت در صدر مجلس نشسته بود.

بعد از مقدمه اي طولاني و مفصل، چرچيل به پشت تريبون رفت.بعد از چند ثانيه مكث به حاضران نگاه كرد.بعد به نحوي كه خاص خود چرچيل بود به مدت30 ثانيه به حاضران چشم دوخت. و بعد گفت:« هرگز، هرگز تسليم نشويد.» و باز سكوت كرد. باز با تاكيد و صلابت بيشتر تكرار كرد: « هرگز، هرگز، هرگز تسليم نشويد.»چند دقيقه به حاضرين نگاه كرد و بعد نشست.

بي شك سخنراني او يكي از كوتاهترين و تاثير گذارترين و فراموش نشدني ترين سخنرانيها بود. اغلب افرادي كه در اين سخنراني شركت داشتند بعدها جزو افرادي بودند كه به موفقيت رسيدند.

شما هم فكر كنيد در اين جلسه سخنراني شركت داشته ايد و تاثير زيادي هم روي شخص شما گذاشته. پس شما هم مي تونيد جزو افراد موفق به حساب بياييد، و به هر چيزي كه مي خواهيد با كمي تلاش برسيد، شما هم مي تونيد پيروزي را در نزديكي خود ببينيد.

چرا بايد با يكبار امتحان دست از تلاش برداريد و فكر كنيد ديگه به چيزي كه مي خواهيد نمي رسيد. نه. دست از تلاش و پشتكار بر نداريد.توماس اديسون براي اختراع برق ده هزار بار با شكست مواجه شد اما دست بردار نبود.شما هم اينطور باشيد.

وقتي از پايين به قله كوه نگاه مي كنيد، ارتفاع زياد شمارا مي ترسونه. اما گام اول را بردار. نترس، امتحان كن. وقتي به اون بالا رسيدي مي فهمي كه انقدر هم كه فكر ميكردي سخت نبود. حالا وقتشه كه خم شوي و دست پاييني ها را هم بگيري و كمكشون كني كه بيان بالا.

                                                        « هرگز، هرگز، هرگز تسليم نشويد.»




نویسنده: mahdis - ۳ مهر ۱۳۸۳

   

بوي ماه مهر به مشامم رسيد.چه ماه و فصل دلگيري، مخصوصا براي كساني مثل ما كه مدرسه هم نميرند. يادش به خير چندسال قبل اين موقعها چه شور و شوقي داشتيم. چه ذوقي مي كرديم به لوازم جديد مدرسمون. هميشه خاطرات دوران كود كي برام شيرين بوده. هر روز يه خاطره و شيطنت جديد. اما الان ديگه بچه ها اون شورو شوق آن چناني را ندارند. ديگه به وسايل جديدشون ذوق نمي كنند. براي بازشدن مدارس روزشماري نمي كنند.

دنياي كودكي حالا با دنياي كودكي ما فرق كرده. هرچيزي به راحتي نمي تونه بچه ها راشاد كنه. از مشكلات زندگي باخبرند. اونها هم مثل بزرگ ترها غصه آينده را مي خورند، اما من تو اين سن و سال كه بودم هيچ وقت به آينده و مرگ وحوادث بد فكر نمي كردم.

اون دنياي بي آلايش و بي غصه كودكي كجا رفت؟ اون دنيايپاك و ساده كجا رفت؟ اون روزهاي بازي با عروسكها چه زود تموم شد. حال و هواي بچگي و بي كينه بودن چه زود تموم شد.آغوش گرم مادر چه زود يادمون رفت. لذت خاله بازي چه زود باغصه بي هدفي، جاشون را عوض كردند.

پارسال كه براي عروسي يكي از بچه ها خريد رفته بودم معلم سال چهارمم را ديدم. خيلي خوشحال شدم يك اتفاق غيرمنتظره و شيرين. باورشون نميشد كه عروسي يكي از شاگرداشونه.

اما، كلاغ قصه ما چه زود به خونشون رسيد.

 




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................