"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
نویسنده: mahdis - ٢٢ امرداد ۱۳۸۳

 

وقت رفتن يادته،چه حالي داشتم،ميدوني؟

 

فريادپيشم بمونا تو چشمم توميديدي؟

زندگي معنايي داشت تاوقتي كه پيشم بودي

 

گلهاي باغچه پير ميشند وقتي توازاينجامي ري

خوشي را باخودت از خونمون تو مي بری

آدما چه حرفهايي كه مي زنند تو ميشنوي؟

نگاه پراز سوال مردما تو مي بيني؟

خيلي اروم از كنارشون تو رد ميشي

آسمون، باز هم داري تو مي باري

نميدوني، بذرغم توي دلم خوب مي كاري

تو ميخواي با من همدردي كني

نميدوني ،چه جوري خودتا خالي كني

عزيزم قلبما چه بي صدا تو مي شكوني

قطره اشكي توي چشمهام مي شوني

با زندگي و پستي هاش خوب مي سازي

فقط براي دل من كَمَكي تو مي نازي

ميدونم اگه بري تو ديگه بر نميگردي

يه باره ديگه اين دلا تنها ميذاري

صداي التماسما تو مي شنوي

اما گوشه چشمي هم نميندازي

درون عالم حسرت منا تو جا ميذاري

با يه دنيايي نفرت منا تنها ميذاري

سرروي بالش ميذاري اونوقت آروم ميخوابي

خبراز اين دل ديوونه ي بي كس نداري




نویسنده: mahdis - ۱٦ امرداد ۱۳۸۳

 

شب تاسحر بيداره،نكنه بچه ام تو خواب تب كنه،نكنه خوابم سنكين بشه و صداي ﮔريه ش را نشنوم.تا حالا كسي لقمه دهانش را دراورده و همون يك لقمه را به شما بده(نكنه دلش بخواد نكنهﮔرسنه بمونه).تا حالا كسي از جانش كذشته براي نجات جان شما.تا حالا كسي كاري بي منت براتون انجام داده.تا حالا كسي بوده كه نكران اينده ات باشه و با همه ايرادهاي تو كنار بياد و برات ارزوي خوشبختي كنه.تا حالا كسي پشت سرت ايه الكرسي خونده تاسلامت بركردي.تا حالا شده براي ديركردنت كسي نﮔران بشهو اشك بريزه.تا حالا كسي را ديدي از خدا بخواهد كه يكي از چشماش را از دست بده تا بينايي چشم تو برﮔرده. تا حالا كسي بوده جلوي ديكران بايسته واجازه نده كسي بهت جيزي بكه. تا حالا كسي بوده كه با چنگ ودندون ازت مراقبت كنه.

ميدونم.جواب همتون مشتركه.اما يك سوال دارم ما جطور جواب خوبي هاش را داديم؟با كم محلي؟ با بي احترامي؟ با حاضرجوابي؟ با نكاهي خشمناك و غضب الود؟يا........؟

در اخر هم زماني كه به ما احتياجداره و ناتوان شده،نمي تونيم مسوليتش را براي جند روز و جندسال قبول كنيم وبهترين جا״ خانه سالمندان״.اكر خيلي بامعرفت باشي6 ماه يكبار 5دقيقه اي ميري مي بينيش و به علت مشغله زياد زود ازش خداحافظي ميكني.

اين بودجواب زحمتهاش.

ميدوني تنها ايرادشون چيه؟(البته باعرض معذرت) فكر مي كنند زماني كه بزرك شدي ديكه به محبت و دست نوازشكر و كرماي آغوش او نيازي نداري! امادوست دارم اين را بدونند كه، كودك درونمان ،هنوز تشنه محبت اوست.

روزت مبارك.

اجرت با زهراي اطهر.

همنشين با فاطمه،درپناه لطف او.

حق نكهدارتو.

لااقل يك شاخه گل فراموش نشه.

 




نویسنده: mahdis - ۱٥ امرداد ۱۳۸۳

 

امروز روز تولدم بود.تولدي كه مثل بقيه ولادتها بدون خواست مولود بوده.خيلي انسان بدبخته كه به خواست خودش متولد نميشه.شايد به نظر شما حرف بيخود و بي منطقي باشه اما حرفي بود كه تو دلم بود و به زبون اوردمش.

هر روز اتفاقاتي پيش مياد كه آدم اصلا انتظارش را نداره.يك نمونه كه ديشب برام پيش اومد. يكي از دوستاي صميمي و قديمي و خوبم با من تماس كرفت. فهميدم كه ميخواهد بهم تبريك بگه.

_ سلام، خوبي، چه خبر؟

_مرسي تو خوبي؟چه مي كردي؟

_...........

_...........

_راستي اينترنت داري؟

_ آره چطور مگه؟

_ يه سر ميري ببيني دختر خاله ام تو كنكور قبول شده يا نه؟

_ باشه ميرم مي بينم،خبرش را بهت ميدم.قربانت....

اما برعكس اين ماجرا كساني به من زنك زدند و تبريك كفتند كه اصلا انتظار نداشتم.

روز تولد هر كسي براي خودش خيلي مهمه و انتطار داره كه اين روز براي بعضيها هم مهم باشه و اينروز را فراموش نكنند. چون من معمولا تولد هيج كس را يادم نميره.

اما مهم نيست. آنهايي كه ارزش خاصي براشون در قلبم قايل ميشم. يادشون نرفته بود كه: يكسال ديگر به زندگي و عمر دختري تنها، با قلبي مملو از عشق و آرزو و غمهاي كوچك و بزرگ افزوده شد.تنهاش نذاريد و براش دعا كنيد.

ميكويند: تولد هر نوزادي نشان دهنده اين است كه خدا هنوز از بشر نااميد نشده.

اما من فكر مي كنم روزي كه من متولد شدم.فرشته ها كفتند به خاطر رنجهايي كه بايد متحمل شوي. نيرويي به تو اهدا مي كنيم كه توانايي مقابله با آنها را داشته باشي. تا مي توني مقابله كن.شونه خالي نكن. جانزن.

گفتم: چشم. سعي مي كنم.

 




نویسنده: mahdis - ٥ امرداد ۱۳۸۳

 

مي كويند در سرزميني شيطان فرود آمدو به خوشبختي مردم آن شهر غبطه خورد.تصميم كرفت كه مردم شهر را به فلاكت كشاند.

فكر كردونقشه كشيد كه آب را بر مردم ببندد، قحطي و خشكسالي را درشهر رواج دهد.اما مردم نوشيدني هاي ديكر را جايكزين آب كرده و با جيره غذايي كه داشتند اجازه ندادند كه شيطان پيروز شود.شيطان تصميم كرفت مرضي را شيوع دهد.اما علم بيشرفت كرده بود و راه درمان اغلب بيماريها كشف شده بود.بس اين كار هم نتيجه اي نداشت.

بار ديكر تصميم كرفت. اين بارعلم و دانش مردم را كاهش داد اما مردم با استفاده از تجربه هاي قبلي در زندكي، تغييري در زندكيشان رخ نداد.

نقشه هاي زيادي كشيد اما هيج كدام شيطان را به هدفش نرساند.

تصميم كرفت مردم شهر را به فقر بكشاند، اما مردم با اميد و عشق به زندكي ادامه دادند.

دراخر تصميم كرفت "دوستت دارم" را از فرهنك لغات ان شهر حذف كند.

و در اين زمان بود كه مردم به اوج بدبختي رسيدند.

ديكرمردم، تاب تحمل مشكلات را نداشتند.تمام دوستي ها به دشمني تبديل شد.زندكي ها ازهم پاشيد.بيماري و افسردكي دردهاي بي علاج كسترش بيدا كرد.ارامش از شهر رخت بربست.وزندكي مردم زيرو روشد.وشيطان به نتيجه دلخواهش رسيد.

حالا يكي بمن بكه من را كي نفرين كرده كه هر كسي را دوست داشت باشم نمي تونم بهش بفهمونم.حتي كسي را كه حاضرم جونم را هم خالصانه تقديمش كنم.حتي مادروپدري را كه مخفيانه باعشق به جشمانشون خيره ميشم.حتي كسي را اكر يكروز تركم كنه ديكه يكروز زندكي كردن را هم نمي خواهم.حتي كسيكه در زندكي من خيلي بهم لطف كرده و دراكثر لحظه ها تنهام نذاشته و سنك صبورم بوده(ايداي عزيزم).حتي كسي را كه غم را تو جشماش ميخونم و ميدونم محتاج ديدن ذره اي محبت از طرف منه.

اما نمي تونم نمي تونم نمي تونم..........چه كسي مي تونه كمكم كنه؟نه اينكه دلم نخواهد،نه،ازعهده ام بر نمي ياد.محبت زيادي نمي تونم به كسي بدهم. ميدونم با اين اخلاقم خيليها را ميرنجونم امانميتونم جه كاركنم؟

لعنت برشيطون.

 




نویسنده: mahdis - ۳ امرداد ۱۳۸۳

    

"هميشه كفتند هرچيزي جديدش خوبه جز دوست كه قديميش خوبه."

باورتون ميشه اگر بگم بيشتر دوستهاي من از دوران دبستانم هستند.پيرارسال به بهانه تولدم دوستهاي قديمي را دور هم جمع كردم. چه لذتي داشت. بيشترشون از كودكي تا حالا كه، هر كدوم جووني شده بودند همديكر را نديده بودند و وقتي كه بعداز10 سال باز دورهم جمع شديم خيلي شيرين بود.لحظه خيلي قشنكي بود.دلشون نمي اومد از هم جدا شوند.

بعضي ها ازدواج كرده و از عالم ما فاصله كرفته بودند. بعضي ها درمورد بچه و بچه داري و خوبيها و بديهايش مي كفتند. بعضي ها هم كه مجرد ماندند و از دانشكاه ودوست پسراشون مي كفتند.جقدر از خاطره هاي بچكي و مدرسه و شيطنتهاش كفتيم.

ديروز هم با4 تا از دوستهام بيش هم بوديم.خيلي خوش كذشت.خيلي خوبه كه براي ساعتي هم كه شده از غصه و تنهايي بيرون بياييم و بيم و بخنديم.

چيزي كه توي همه آدما مشتركه اينه كه همه ما وقتي درجمع قرار مييريم سعي ميكنيم رفتاري هامون را فراموش كنيم ولبخند به لب داشته باشيم. هركسي هم كه ببينه مارا ميه خوش به حال اينكه انقدر شاده و هيج مشكلي نداره!

توي همين جمع كوچيك ما يكي از دوستهاي خوبم كه هميشه سنگ صبورش بودم وهمه درد دلش پيش منه و ميدونم كه خيلي مشكل داره( وهميشه براش دعا ميكنم كه خدا مشكلش را حل كنه.) بيشتر از همه ي ما مي كفت و ميخنديد. ما هم اكر ساكت ميشديم شروع ميكرد به مسخره بازي و شوخي كردن و جيغ و داد كردن.

بازهم دارم به روز تولدم نزديك ميشم هم خوشحالم هم ناراحت.دلم نمي خواهد ديگه از اين بزركتر بشم ميخواهم تو همين سن بمونم.سن قشنكيه(كرفتاري زياد همراه با شيطنت ودردسرهاي زياد)




About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................