"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد

سلاااااااااااااااااااام

بعد یک سال با چه رویی بنویسم آخه؟؟؟!!!!!!!چشم

ولی دلم نوشتن میخواد و دلم برای همتون تنگ شده 

۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

چقدر دلم میخواد بنویسم حتی شاید ادامه سفرنامه مشهد مقدس را...

اما نمیدونم چرا نمیشه؟!!ناراحت

چرا آیا؟

٤ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

 ظهر روز میلاد آقا ابوالفضل عباس رسیدیم مشهد. خیلی دوست داشتم روز میلاد برم حرم ولی هم مامان خسته بود هم حامی. تا اینکه بعد از اینکه استراحت کردیم قبل از غروب آفتاب رفتیم حرم. 

نماز جمعه را مسلح خوندیم  مسلح یعنی اینکه چون تو آفتاب ایستاده بودیم و من خیلی زود میسوزم  کاملا مسلح شده بودم به آفتاب گیر و پوشوندن تمام دستها و یک چادر تا شده هم روی پاها و...

قرار بود بعد نماز در انتخابات شرکت کنیم چند تا شعبه رای گیری داخل صحن ها بود خیلی دلم می خواست اونجا رأی می دادم ولی هر کدوم از صحن ها رفتیم، صف طولانی بود و نشد که اونجا رأی بدیم و در مدرسه ای که نزدیک هتل بود رای دادیم.

بعد از ۴ روز که خانوادگی مشهد بودیم. اعضای فامیل هم به ما پیوستند و خودمون برای خودمون یه نصفه کاروان تشکیل داده بودیم! 

 

اما بگم از هدیه امام رضا؛

اول این توضیح را بدم که قبل از سفر مون به مشهد مدتی بود خیلی دلم میخواست با یک خانمی آشنا بشم که خودشون طلبه باشند. (جناب طلبه بازیگوش در جریان هستند)

همیشه نیمه شب های حرم یک صفای خاصی برام داشته و داره. من که ظهر ها بخاطر آفتاب شدید نمی تونستم برم حرم یا غروب برای نماز مغرب می رفتیم یا نیمه شب برای مناجات شعبانیه و بعد از اون هم نماز جماعت صبح. یکی از شب ها بعد از اینکه دعا تموم شد مشغول خوندن نماز مستحبی شده بودم. بعد از تموم شدن نمازم یک خانم چادری اومدن جلو و گفتند: سلام خانم ببخشید من انقدر نگاه تون کردم که مادرتون متوجه نگاه های من شدند

_ ببخشید ولی من متوجه نشدم

_ انقدر از شما خوشم اومده که محو دیدن تون شده بودم و خواستم اگر امکان داشته باشه بیشتر باهاتون آشنا بشم و ...

_ خواهش می کنم. خوشحال میشم

و از همین جا دوست خوب گمشده ام پیدا شد. انقدر این دختر ماه بود که انگار سالیان سال بود می شناختمش. چند سالی از من کوچکتر بودند ولی شیفته رفتار و حرف هاش شده بودم. بعد از چند دقیقه که با هم حرف زدیم متوجه شدم هم همسر روحانی هستند. هم خودشون حوزه درس می خونند!!!!

وقتی که متوجه این موضوع شدم دیگه نمی تونستم خودم را کنترل کنم دلم میخواست از خوشحالی فریاد بزنم.

فقط طی چند جمله به دوست جدیدم گفتم: شما هدیه امام رضا بمن بودید. من چند وقته که دنبال فردی مثل شما می گردم. اصلا فکر نمی کردم یه همچین جایی و به این شکل ... لطف امام رضا بود.

قضیه جالب شده بود هم ایشون کلی از من خوشش اومده بود هم من شیفته ی خودش و شخصیتش شده بودم. اول روشون نمیشد با صراحت بپرسند، بعد که یه کم گذشت گفتند: چطور با این شرایط کنار اومدی؟ چطور صبر میکنی؟

گفتم عزیزم به نظرم خدا هیچوقت مشکلی را سر راه بنده اش قرار نمیده مگر اینکه بدونه توانایی مقابله با اون مشکل را داره. سخته ولی خودش کمک می کنه. 

با اینکه همسرشون منتظر بودند اما رفتند گفتند که یکی دو ساعت دیگه می مونند بعد با ما بر می گردند. (مسیرمون هم تقریبا یکی بود)

بعد نماز رفتیم صحن انقلاب. توی راه برای دوستم تعریف کردم که من عاشق صحن انقلاب هستم و در وبلاگ یکی از دوستان خوندم که مرقد آیت الله تهرانی هم توی همون صحن هست که بوی خوشی از اونجا بلند میشه و خیلی ها از ایشون حاجت گرفتند. 

گفت بیا بریم بپرسیم پیداشون کنیم.

اول رفتیم آرامگاه آقای ابوترابی یک فاتحه خوندیم و رفتیم از خادم حرم سؤال کردیم و بهمون گفتند که مرقد آیت ا... تهرانی کدوم قسمت صحن واقع شده.

دوستم روی زمین نشست. سرش را روی زمین گذاشت و وقتی سرش را بلند کرد با ذوق و هیجان گفت: آره مهدیس بوی خوش میده!!!!

مامان هم همین کار را کردند و از بوی خوشی که اونجا می اومد همگی کلی متعجب شده بودیم. البته من که نمی تونستم از ویلچر پایین بیام ، دولا بشم و گوشه زمین و کنج دیوار را بو کنم اما از تعاریف شون منم کلی به وجد اومده بودم. از اون روز دیگه اونجا شده بود محل قرارمون. حتی اگر دوستم هم نمی اومد خودم می رفتم اونجا و اگر قبول کنند فاتحه ای می خوندم و باهاشون درد دل می کردم. 

چیزی که عجیب بود روز بعد دیگه اون عطر خوش به مشام نمی رسید!!

(خیلی دوست دارم اگر کسی چیز خاصی از اونجا میدونه به ما هم اطلاع بدن.)

همون جا کنار مرقد آیت الله تهرانی چند ساعتی نشستیم و از اینور اونور تعریف کردیم. چه جایی بود. گنبد طلایی امام رضا، طلوع آفتاب و یه حس خیلی خیلی خوب.

بعد از تموم شدن مراسم جاروکشی خدام با آقا خداحافظی کردیم و راهی هتل شدیم. انقدر حرف داشتیم که کل مسیر هم مشغول تعریف بودیم. موقع خداحافظی دوست جان گفت: مهدیس جان از همون اول که دیدمت به دلم افتاد  این انگشتر را به تو هدیه بدم.

با وجود مخالفت من انگشتر شرف الشمس دست سازی را از دستشون در آوردند و گفتند: این انگشتر توی دست آقا هم رفته ها...!

وقتی اینو گفتند با خنده گفتم پس دیگه بخواهی هم بهت بر نمی گردنم. 

میدونستم انگشتر براشون خیلی عزیزه بخاطر همین خیلی اصرار کردم حالا که یک ساعتی دست من بوده دیگه برش گردونم ولی قبول نکردند. 

منم به رسم یادگاری و تشکر بابت هدیه معنوی که برای خودشون هم خیلی با ارزش بود یک انگشتر و یک تسبیح بهشون هدیه دادم.

و این دو تا هدیه ای بود که اون روز از آقا امام رضا (ع) گرفتم.یه دوست دوست داشتنی و یک انگشتر ارزشمند.

۱٧ شهریور ۱۳٩٢ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

روز پنج شنبه صبح زود زنگ زدیم آژانس که ماشین بفرسته و طبق معمول همیشه با اینکه چند بار گفته بودیم ویلچیر داریم و ماشین صندوق دار میخواهیم، باز هم توجه نکرده بودند و پراید فرستاده بودند! ماشین را عوض کردیم و بعد از طی کردن یه مسیر 10 دقیقه ای وارد فرودگاه شدیم و بعد از اون هم .... بازرسی فرودگاه و تکرار مشکلات سالهای قبل.خنثیناراحت

باز غصه م شده بود که الان باز میخوان به ویلچر برقی گیر بدن و داستان تکراری اصرار بر عوض کردن ویلچر از اونها و امتناع از من.

خانم اولی که شروع به تفتیش بنده کردند اول کار ازم خواستند که از روی ویلچر بلند شم. گفتم نمیتونم.

نمیشه، باید بشینی رو ویلچر معمولی.

_ نمیتونم. من جز ویلچر خودم جای دیگه نمیتونم بشینم.

_ بشین روی صندلی.
_ عزیزم من اگر میتونستم که دلیلی بر مخالفت نبود وقتی میگم نمیتونم دروغ ندارم که بگم.

دیگه داشتم اذیت میشدم و با وجودی که دیر به دیر گریه ام در میاد بغض کرده بودم و عصبی شده بودم.

_ مادرتون بلندتون کنند

_ مادر هم نمیتونند به تنهایی بلندم کنند دستشون درد می کنه

مامان اومد جلو و گفت بحث نکن بذار یه کم زیر بغلت را بگیرم و بلندت کنم.

 بعد از اینکه مامان یه کم بلندم کرد تازه گفتن برید سمت آقایون ویلچر را چک کنند. اقایون بعد از چند تا نگاه عمیقی که انداختند گفتند باطری ویلچر باید جدا بشه.

گفتم آقا انقدر گیر ندید بذارید بریم دیر میشه ها.

بابا و حامی رفته بودند اون طرف و من و مامان هم با استرس اونجا گیر افتاده بودیم. به مامان گفتم زنگ بزنه به پسرعمو جان که اونجا شاغله بیاد ببینیم چه باید بکنیم؟

وقتی پسرعمو جان اومد گفتند نه نمیخواد باطری را در بیارید. بیاید با هم بریم.

توی مسیری که آقای سپاهی هم همراهی مون می کردند با دلخوری و ناراحتی زیاد گفتم: آقا ولی این درست نیست که انقدر برای بعضی ها سختگیری می کنند. شرایط آدم ها با هم فرق داره وقتی می بینید یک نفر انقدر شرایطش خاصه نباید انقدر براش سخت بگیرید. یکی که میتونه راحت جابجا بشه با من خیلی فرق داره.

_ بله درست میگید ولی باور کنید ما هم تقصیر نداریم مجبوریم.  

_ نه خواهش میکنم میدونم شما هم تقصیر ندارید ولی برای بعضی ها باید یکسری تفاوت قائل بشید.

_ خانم ببخشید ولی اگر بدونید چه خلاف هایی با همین ویلچر صورت می گیره بعد به ما حق میدید که زیاد سخت بگیریم. من از شما عذر میخوام.

_ چی بگم؟!!

مرحله آخر و زمان خارج شدن از سالن و رفتن به سمت ماشین بالابر آقایی که دم در نشسته بودند و شاهد عصبانیت و دلخوری من بودند با لبخندی رو بمن کردند و گفتند:

_ از ما دلگیر نباشید ...

لبخندی زدم و گفتم: نه. شما لطف دارید.

داخل بالابر باید ویلچر را عوض می کردم و روی ویلچر مخصوص می نشستم و تا نزدیک صندلی هواپیما بااون ویلچر کوچک می رفتم. ویلچری که حفظ تعادلم روی اون تقریبا غیر ممکن بود. بابا و حامی مراقبم بودند و آقایی ویلچر را می بُرد در حالی که مدام سفارش می کردم مواظب باشند و عجله نکنند.

داخل هواپیما با حامی سر به سر مامان میذاشتیم که نترسه و ما شانس سقوط و هیجان های قبلش را نداریم.نیشخند

و

بالاخره رسیدیم مشهد...

۱٤ تیر ۱۳٩٢ | ۸:۳۱ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

ایام نشاط و شور امت آمد
هنگام سرور و اخذ حاجت آمد
در روز سه و چهار ماه شعبان
از جانب حق سه پیک رحمت آمد
میلاد حسین است و ابوالفضل و علی
یعنی که سه منشأ سعادت آمد
آن ماه که ماه حاجتش میخوانند
ما بین دو خورشید امامت آمد

 

........

امام رضا (ع) دارم میام...

آقا دیگه خودتون می دونید و لطف و کرم شما

منتظرم

بی قرار دعای کمیل حرمم، اونم در شب میلاد آقا امام سجاد (ع)

 

دوستان حلال کنید.

دعاگوتون هستم. شما هم من را از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید.

٢٢ خرداد ۱۳٩٢ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

چند روز بعد از گذاشتن پست قبل چند تا از خانم های فامیل تصمیم گرفتند زنونه برن مشهد، زیارت امام رضا. خیلی اصرار داشتند که ما هم بریم ولی بدون بابا.
هرجور فکر کردم دیدم به هیچ عنوان بدون حضور بابا نمیتونم برم. جابجایی زیاد داشتم اگر بابا نبود خیلی سخت می شد مامان و حامی از پسش بر نمی اومدند و تقریبا غیر ممکن بود. هر دفعه هم برای بلند کردنم کلی باید می ترسیدم و تن لرزه می گرفتم.استرس
آخرین مهلت بود و باید جواب آخر را می دادیم. با بغض و ناراحتی مسیج زدم و گفتم: مثل اینکه امام رضا نطلبیده. شما برید ما را هم دعا کنید.
بعد از نهایی شدن تصمیم، فقط خدا میدونه که چقدر دل من و مامان گرفت که نتونستیم بریم البته مامان خوب میدونست که حرف من یکیه و "نه" ای که گفتم دیگه تغییر نمی کنه. در مقابلش آقا امام رضا هم خوب می دونستند چقدر دلتنگشونم.ناراحت
اون شب گذشت و صبح روز بعد یعنی کمتر از ٢۴ ساعت معجزه امام رضا را دیدم.
بابا زنگ زد گفت می خواهید همون تاریخ ما هم بریم؟ خودمون جا بگیریم؟
خدایا این خبر خوش و طلبیده شدن ناگهانی جز معجزه  چی میتونست باشه؟
اون روز خیلی خوشحال شدم و هر وقت که یاد این لطف بزرگ امام رضا می افتادم خدا را شکر می کردم و ته دلم پر از ذوق می شد. اما از اونجایی که اتفاق خبر نمی کنه روز بعدش برای مامان مشکلی پیش اومد که مجبور بودیم سفر را کنسل کنیم.
ته دلم امیدی بود که می گفت آقایی که به اون زیبایی طلبید و خیلی غیر منتظره جور کردند که بریم پابوس شون حتما یکبار دیگه ما را شرمنده لطف شون می کنند. 
یک هفته بلا تکلیف بودیم و نمی دونستیم باید بلیط بگیریم یا نه؟
جواب آزمایش مامان تکلیف را مشخص می کرد!
جواب آزمایش بطور معجزه آسایی خیلی زودتر از موعد آماده شد تا بتونیم زودتر تصمیم بگیریم. 
باتوجه به جواب آزمایش که مشخص کرده بود مورد اورژانسی نیست قرار شد اول بریم پابوس آقا بعد از بازگشت مامان به کارهای درمان شون بپردازند. (شاید هم امام رضا شفا دادند و دیگه نیاز به ... نبود)
 
 
 
امام رئوف چند تا معجزه را  قبل از سفر به چشمم دیدم
             سفرم را هم به لطف خودتون معجزه باران کنید. 
--------------------
* فعلا عازم نیستم. به امید خدا اواخر خرداد ماه. 
**خدایا هیچ مامانی مریض نباشه. به حق آقا امام رضا تن همه مادران را در پناه لطف خودت سلامت نگهدار. (از ته ته دلت آمـین بگو)
بگذاشته ام بر روی خاک حرمت روی // شاید گنه از چهره بشویی به غبارت….
۱۱ خرداد ۱۳٩٢ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | مهدیس | نظرات ()

About
.............................................

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................