"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

نزدیکه 10-12 روزه سرگیجه و همراه با اون عدم تعادل دارم. حالت نشسته روی زمین هم که باشم باید یکی مراقبم باشه وگرنه با مخ زمین می خورم.

دکتر یکسری آزمایش کامل برای چک آپ و تشخیص مشکل نوشت.
شنبه صبح زود پیاده با مامان رفتم آزمایشگاه. موقع برگشت ویلچر از یه بلندی به ارتفاع دو تا بند انگشت رد نمی شد. یه آقایی تا دید گیر کردیم و از اون ارتفاع کوچیک هم نمی تونیم رد بشیم. ماشین را زد کنار و فورا اومد کمک. بنده خدا چون وارد نبود احساس کردم پاشون را زدند به باطری ویلچر تا جلوی ویلچر بیاد بالا و از بلندی رد بشه. از مانع 3-4 سانتی رد شدیم و حالا باید از عرض اتوبان رد می شدیم. اتوبان شلوغی که ماشین ها با سرعت زیاد ازش رد می شدند، درست وسط اتوبان ویلچر خاموش شد و دیگه روشن نشد. فهمیدم که باطری تکون خورده. بیچاره راننده ها گیج شده بودند که از کدوم سمت برند. مامان ویلچر را دستی کرد تا با دست هول بده و اقلا از وسط اتوبان بریم کنار تا یه فکری بکنیم.

تا اومدیم کنار اتوبان، باطری بین زمین و آسمون معلق شد و دیگه امکان تکون دادن ویلچر با دست هم نبود. خود باطری حدود 20-30 کیلو وزن داره. آقای اولی اومد با کلی درد سر و بالا و پایین کردن باطری، مثلا باطری جا افتاد اما 5 قدم هم نرفته بودیم که باز باطری ولو شد روی زمین. آقای دوم یا نه بهتره بگم آقای سوم هم از ماشین پیاده شدند و همون تلاش های قبلی و ... باز بعد از رفتن آقا و چند قدم جلو رفتن باز باطری پخش زمین شد.

(بعد انقدر بدم میاد از این آقایونی که به خانم ها میگن "مادر". آقا خودش چندسالی شاید کوچیک تر از مامان بود بعد به مامان میگه: مادر درستش کردم. امر دیگه ای نیست؟)

ویلچر خودش که سنگین. باطری هم که گیر می کرد به زمین. مجبور شدیم زنگ زدیم پسر عمو جان با پدرش اومدند باطری را سر جاش وصل کردند و ویلچر را دستی تا خونه هول دادند. ویلی که از اون موقع روشن نمیشه حالا اون هیچ. تا رسیدیم خونه هنوز خستگی مون در نیومده بود که گوشی نازنینم افتاد روی سرامیک و یه خراش بدجور افتاد روی ال سی دیش.

اصلا غصه ویلی را نمی خورم فقط اون خط عمیق روی گوشی برام شده آینه دق.گریه

..........................................................

*برعکس اکثر بچه ها از اینکه بعضی از مردم می اومدند جلو و دوست داشتند کمکی کنند اصلا ناراحت نمی شدم و خوشحال می شدم که هنوز هم انسان هایی وجود دارند که مشکل همنوع براشون مهمه و بی تفاوت از کنارش رد نمی شدن. (البته تعداد افرادی که بی تفاوت رد می شدند بی شمار بود و بقیه انگشت شمار)

 

**بنا به مشاهده چند مورد مختلف، شدیداَ به چشم زخم معتقد شدم. جالب اینجاست که همه موارد از طرف 1 نفر بود!!!!!!هیپنوتیزم دیگه می ترسم ... از چشم خوردن و از فرد مورد نظر!

 

***نتیجه آزمایش: کم خونی و تری گلیسیرید خیلی بالا ولی علت سرگیجه م ههیچ کدوم از اینا نیست و دکتری خودم میگه که مشکل از گوشمه.

[ ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ mahdis ]

خوندن یک پست در عرض چند ثانیه می تونه حال آدمو دگرگون کنه.

پست "هست؟" خانم معلم چقدر به موقع بود. چقدر به دلم نشست. انگار می دونستند که این چند وقته سخت محتاج دعایم. سخت نیاز دارم که خدا دستمو بگیره و راه درستو نشونم بده.

مرسی خانم معلم از این دعای پاکی که چاشنی مادرانه ای که داشت خیلی شیرین ترش کرده بود. ماچ

[ ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ mahdis ]

وقتی توی محدودیت شدید غرق میشم یه جورایی خودم را به خدا نزدیک تر حس می کنم. این حس خوب قربته، همیشگی نیست ولی وقتی لمسش می کنم یه آرامش شیرین تمام وجودم را تازه می کنه. توان مجدد میده برای از سر گرفتن مبارزه. می دونم یه جوری یه جایی به وقتش همه نداشته ها را جبران می کنه.

روی دیگه سکه وقتیه که رویایی میشم و فکر می کنم اتفاقاتی بیفته و شرایط تغییر کنه و یکسری آرزوهای محال تبدیل به واقعیت زندگیم بشه. مطمئنم تو اون شرایط از خدا دور میشم. از آغوشش فاصله می گیرم و مجذوب آغوش بنده هاش میشم.

اونوقته که دلم تنگ میشه برای تمام روزای سختی که وجود "او" راحت تر  حس میشد.

این جوریه که جرات نمی کنم سفت و سخت و مصرانه وایسم و بگم خدا خودت حلش کن.

.............................................

  • شعار نیست. حس گنگ این چند روز اخیرم بود. شاید منم چند روز دیگه با خوندنش حس الان شما بهم دست بده. نتونم بفهممش ! شاخ هام در بیاد و بگم: تو یکی دیگه برای ما شعار نده.
[ ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ mahdis ]

بعضی وقت ها ارزشمند ترین چیز برای آدم " فراموشی و آرامشه " که متاسفانه توی دکون هیچ بقالی پیدا نمیشه.

حتی فروشگاه های لوکس و یا حتی زنجیره ای ...نگران

[ ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ mahdis ]

 چه دوستان خوبی دارم که حتی اگر نباشم هم باز هم فراموشم نمی کنند و اومدن بهار را بهم تبریک میگن.

سال نو بر همه شما مبارک.

امیدوارم سال 91 سالی به یاد موندنی و مملو از خبرها و اتفاقات خوش و تهی از حوادث بد و تلخ باشه براتون.

امیدوارم اگر امسال برامون سال سرنوشته (صبر اومد!هیپنوتیزم) خدا همراهی مون کنه و کمک کنه بهترین تصمیمات را  بگیریم.

................................

عرض کنم که هر کاری کردم اینجا یه عکس بگذارم نشد. شما خودتون لطفا یه عکس خوشگل نوروزی را اینجا تصور کنید.چشمک

 

[ ٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ mahdis ]

بیشتر مطالب رو خوندم خیلی دلنشین بود. افرین به قلم نوشتنت و خوش به حال مادرت با همچین دختری. منم تا سال 82 خانواده داشتم بابا مادر برادر ابجی................
در کل خانواده داشتم اما همشون با هم توی زلزله از دست دادم و تنها شدم .........
از اون به بعد قدر همه لحظه های با هم بودنو میدونم شما هم قدر ثانیه به ثانیه از زندگیت رو با خانوادت و دوستانت بدون..........
اخه راه برگشت نداره دیگه............

 

پاسخ من: آره دوست عزیزم راست میگی.ناراحت از ته دلم از احد واحدی که فقط اونه که حکمت این اتفاق ها را می دونه برات آرزوی صبر می کنم. آدمی همینه ، تا نعمتی را داره قدرش را نمی دونه. منم قدر سلامت و بی درد بودن را الان می دونم که تمام دقایقم با درد جسمی می گذره. قدر سلامتت را بدون و شاکر خدا باش که به لطف او، به زودی روزهای خوب خدا به استقبالت می آیند.

[ ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ mahdis ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

" هو الجمیل" هر چی که به ذهنم برسه ، از شکایات ، خاطرات ، مشکلات و... اینجا می نویسم و باعث افتخارمه که دوستان خوبی دارم که به وسیله همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به من سر می زنند و من را با نظراتشون خوشحال می کنند. بالاخره چندین سال ویلچر نشینی انگار آدم را پخته تر و با تجربه تر می کنه....
RSS Feed