"دختری که با مغزش راه می رفت"
می نویسم تا بخوانی و بدانی، نشستن بر تخت همایونی (ویلچر) هم عالمی دارد
ساعت 1 کلاس شروع می شد و یک و نیم من هنوز خونه بودم و بابت تاخیر راننده ای که طبق معمول توی ترافیک مونده بود به شدت حرص می خوردم و عصبی بودم.
بالاخره بعد از یک ساعت تاخیر تماس می گیرند که بیا بیرون. از در که میام بیرون، از دور که نگاه می کنم باز طبق اکثر مواقع، یه ماشین جلوی پل پارک شده و هیچ راهی برای عبور من با ویلچیر نیست. (با این اوضاع باز به زمان تاخیرم اضافه میشه) اما خوشبختانه وقتی رفتم نزدیک تر دیدم که اشتباه دیدم و ماشین جلوی پل نیست. با ذوق نگاهی به راننده فهیم کردم. انقدر ماشین پارک شده روی پل دیدم که وقتی خلافش را دیدم تعجب کرده بودم و از این اتفاق کاملا عادی انقدر خوشحال شده بودم که دوست داشتم بابت این رفتار صحیح و درست پارک کردن، ازشون تشکر کنم. یه خورده هم بهشون نگاه کردم اما روم نشد چیزی بگم.
اما.........موقع بازگشت از کلاس؛
بارون میاد و بنده زیر بارون خیس شدم. موتور آقا هم درست جایی متوقف شده که هیچ جایی برای عبور من باقی نگذاشته. نگاهی به اطراف می کنم و شانس میارم که آقای جوونی را مشغول قدم زدن می بینم. حدس میزنم موتور مال ایشون باشه.
_ آقا موتور مال شماست؟
_ بله خانم
_ ببخشید اینجا که موتور را گذاشتید من چطور باید رد بشم؟
_ بله الان برش می دارم. من خودم هم با این موتور مشکل دارم چه برسه به شما !!!
موتور را از سر راه من بر می دارن و ازشون تشکر میکنم.
_ کمک نمی خواهید خانم؟
_ نه ممنونم
احتمالا اگر می تونستم، باید می گفتم:
شما همون ماشین و موتور تون را درست و جای مناسب پارک کنید، ما کمک دیگه ای نمی خواهیم.
این چند روزه نشونه های متفاوتی سر راهم قرار می گیرند که می دونم حرفی برای گفتن دارند اما چیزی که اذیتم می کنه اینه که زبون شون و هدف شون را نمی دونم
نمی دونم به کدوم سمت می خوان سوقم بدن؟!!!!!
دعا کنید بفهمم...
خودم می دونم صاحب خونه خوبی نیستم و خیلی دیر به دیر سر می زنم. خودم هم بابت این موضوع عذاب وجدان دارم اما واقعا نمی دونم چرا اینجوری میشه !!!!



چند شب پیش توی پارک یه آقایی اومد نزدیک و یه جلد قرآن یک جزئی (جزء 14) بمن هریه دادند و سریع هم از کنارمون دور شدند. تنها سوالی که تونستم بپرسم این بود که: چیکار کنم؟ بخونمش؟
گفتند: هر کاری که دوست دارید فقط این قرآن برای من خیلی عزیزه.
وقتی که با عجله از پیش مون رفتند صد تا سوال تو ذهنم نقش بست و تعجب می کردم که آخه چرا من هیچی نپرسیدم؟! حتی من نتونستم صورت شون را نگاه کنم. از پشت سر و کنارم اومدند، از همون سمتم رفتند.
نیم ساعت بعد باز اون آقا اومدند رد بشن که مامان بزرگم صداشون کردند. در جواب همه سوالات مامان بزرگ فقط گفتند: این قرآن برای من خیلی عزیزه دلم خواست اونا هریه بدم به این خانم. من که اینجا روی دو پا ایستادم کل بدنم مریضه ولی خوب باید محکم باشیم. باید محکم باشیم.
و رو به من گفتند: هر وقت خواستید دعا کنید سرتون را بالا بگیرید و دعا کنید.
دو سه ساعتی بعد از این قضیه، موقع سوار شدن و نشستن روی صندلی ماشین، پام از زانو پیچ خورد و اشکم را جلوی همه در آورد. با اصرار بقیه و برای اینکه بیشتر از این ناراحت شون نکنم، به رفتن پیش دکتر رضایت دادم و سختی پیاده شدن و سوار شدن مجدد را قبول کردم. ساعت 1 نصفه شب رفتیم درمانگاه. دکتر گفت شکستگی نداره. یه مسکن تزریق کنه و خودتون توی خونه زانوش را ببندید.
با این وضع استخونای ما واقعا خدا رحم کرد که شکستگی و در رفتگی ایجاد نشده بود و اینم از معجزات قرآن بود.
چند وقت پیش از شبکه 2 اومدند یه برنامه ای در مورد معلولیت، از من و خانواده ضبط کردند. 4 تا آقا بودند که خیلی سریع باهاشون صمیمی شدیم و طی 4 ساعتی که اینجا بودند کلی گفتیم و خندیدیم. به خاطر مشغله این چند وقته، روی حرفایی که در مورد معلولین زده میشه خیلی حساس شدم و مدام مراقب بودم که همه حرف هایی که ضبط میشه عالی باشه و اگر یک فرد معلول یا غیر معلول اون برنامه را دید لذت ببره نه اینکه افسرده بشه و از حرف هایی که می شنوه، تاسف بخوره.
مدام با کارگردان بحث می کردم که این حرف باید گفته بشه و اون یکی نباید گفته بشه. بعضی وقت ها قانع می شدند و بعضی وقت ها هم ...
وقتی رسیدگی و توجه خانواده را نسبت به من دیدند، سوال کردند:
- این کار را می تونی انجام بدی؟
- جواب، منفی بود.
سوال ها تکرار می شد و پاسخ ها باز منفی بود. آقای کارگردان گفتند: خوبه دیگه، بخور و بخوابه. از شرایطت ناراضی هستی؟ گله ای داری؟
- نه. من از همون اول با شرایطم کنار اومدم.
- بله. هتله دیگه. منم جای تو بودم از شرایطم ناراضی نبودم.
می دونستم که این گفته ها پخش نمیشه، پس باید حرف شون را بی جواب نمی گذاشتم، تا همه جوره متوجه شرایط بشن و فوری در مورد زندگی دیگران نظر ندهند. گفتم: اگر دست و پای شما را ببندند و شما را توی هتل بگذارند، از همه چیز راضی هستید و با همه مشکلات کنار می آیید؟ من اگر توی هتلم باشم علنا بخاطر محدودیت هایی که دارم مثل یه فرد دست و پا بسته می مونم. اما چیزی که برام مهمه اینه که تونستم با همه این تفاسیر با شرایطم کنار بیام.
از حامی سوال کردند چطور با شرایط خواهرت کنار اومدی؟
حامی با اقتدار و خیلی مردونه گفت: خوب اولش سخت بود. وقتی کوچیک بودم همش فکر می کردم چقدر خواهرم سختی می کشه. چقدر تحمل وضعیتش، برای خودش سخته. به خاطر همین مدام ازش سوال می پرسیدم. خواهرم انقدر جواب های قشنگی بهم می داد که همونا باعث شد من خیلی راحت با همه چیز کنار بیام. خواهرم توی همه زمینه ها به من کمک می کنه.
- چه دغدغه ای برای خواهرت داری؟
- دوست دارم هر جا که می رم خواهرم همراهم باشه اما خوب، خیلی جا ها امکانش نیست مثل سینماهایی که پله دارند یا پارک هایی که برای عبور ویلچر مناسب نیستند.
انقدر قشنگ صحبت کرد که بعد تموم شدن حرفاش، همه تشویقش کردند.
بعد از دو سه هفته برنامه پخش شد. موقع پخش انقدر تلفن و موبایل زنگ خورد که اجازه ندادند برنامه را کامل ببینم. همسایه دوران بچگی هام، یک ربع بعد برنامه من را توی فیس ب و ک پیدا کرده بود. همسایه ای که من فقط اسم مادرشون را چند باری شنیده بودم و آشنایی مون در همین حد بود ولی انقدر از دیدنم و فعالیت هایی که انجام میدم، ابراز خوشحالی کردند که برام خیلی عجیب و جالب بود. خوشبختانه همه از برنامه تعریف می کردند و می گفتند خیلی خوب صحبت کردی.
اما چیزی که خیلی خوشحالم کرد، خبر برگزیده شدن برنامه ی ما، بین دو هفته پخش برنامه های مختلف و متنوع بوده. خیلی دلم سوخت که خونه نبودم و نتونستم برنامه را ببینم اما از شنیدن خبرش کلی ذوق کردم. نه فقط بخاطر خودم، بخاطر اینکه احساس می کردم دینی که به گردنم بوده را تقریبا خوب ادا کردم.
من نماینده عده کثیری از معلولین بودم.
...............................................
(مطلب بالا بیشتر از 1 ماهه که نوشته شده ولی ارسال نشده)
خوبه از شبکه 2 هم تشکر کنم بابت این چند وقته که گهگداری هم به معلولین پرداختند.
.............................................................
یه توضیح الزامی: اول یک دنیا تشکر. دوم، دوست جونا باور کنید از زمان پخش برنامه اطلاعی نداشتم و خودم هم غافلگیر شدم. یادشون رفته بود بهم خبر بدن.
مرسی از محبت سرشارتون
و ببخشید که قبل از پخش خبر ندادم.
چه حس خوب و آرام بخشیه وقتی دلت خوش و پشتت گرمه به حمایت یه خدای مهربون.
.
.
.
شرمنده ام از لطف تو و غفلت خودم
به لطف خدا و مدد امام زمان، تعداد 56296 گل صلوات جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا امام زمان ختم شد.
از همگی عزیزانی که در این ختم صلوات شرکت کردند، سپاسگزارم.
اجر همگی با مولود نیمه شعبان.
اسامی کامل شرکت کنندگان و تعداد صلوات های متقبل از سوی عزیزان، توسط دوست خوبم فرزانه عزیز، در لینک زیر گردآوری شده است.
| Design By : Pichak |

